❞ قلب نا آرامی می‎کند تا اینکه به ایمان گره خورَد ❝

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دیدگاه شخصی» ثبت شده است

شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۱۹ ب.ظ
تصویر جدید، قضاوت متفاوت

تصویر جدید، قضاوت متفاوت

رفته بود برای مصاحبه، داشت بهم میگفت که طرف عجب آدم بی شعوری بود و همش تیکه می انداخت بهم. برگشته گفته که دو سال خوابیدی توی خونه حالا 2 تومن هم حقوق میخوای ! منم گفتم آره عجب آدمی بوده و حرفش اصلا جالب نبوده، گفت که تیکه انداخته که معلومه خیلی حساسی و اگر وسط پروژه بهت بگن توی تاخیر هستی ول می کنی و میری؛ گفته که سنت خیلی بالاهست و اینجا از همه کوچیکتری! ؛ گفته که چه تضمینی وجود داره که اگر ازدواج کردی وسط پروژه ول نکنی بری؛ و از این دست حرفهایی که فقط از کسی که داره از بالا به پایین بهت نگاه می کنه می شنوی.
از اینکه یک کارفرما چنین دیدگاهی داشته و حرف های تلخ و نیشدار اینطوری بهش زده بود ناراحت شدم و فکرم درگیر شد؛ به اینکه منم شاید یه مدت دیگه مجبور بشم باز با چنین آدمایی دهن به دهن بشم و باز روز از نو روزی از نو....
شب دیدم یه عکس برام فرستاده بود و زیرش نوشته بود که اینا اینم عکس طرف، عکس رو که دانلود کردم شوکه شدم!! طرف دوست قدیمی و صمیمی خودم بود که توی همین تابستان هم قرار بود استارت یه پروژه رو باهاش بزنم اما به دلایلی از سمت خودشون اوکی نشد (گفته بود که از طرف کارفرمای پروژه تامین مالی نشده و قضیه ول شد و منم رفتم روی یه پروژه دیگه).
خیلی تعجب کردم که اول چنان قضاوت و تصویری ازش توی ذهنم ایجاد شده بود و الان تصویری که از قبل خودم طی سالها ازش در ذهن داشتم رو کنار این تصویر جدید می ذاشتم و مقایسه می کردم.
دیدم چقدر قضاوتم مشکل داشته، اینکه گاهی برای اینکه به دید درستی از شخصیت یک نفر برسی باید اونرو از دید آدمای مختلف با شخصیت های مختلف بتونی ببینی تا پی به واقعیت طرف ببری.
باید دید که یه آدم مغرور رفتار فلان دوستت رو چطور می بینه، یه آدم انعطاف پذیر و مصالحه گر چی ؟ کسی که اعتماد به نفس و خصلت کنترلگری زیادی داره چه چیزی از اون می بینه؟ برآیند همه اینها رو تازه میشه کنار هم گذاشت و به یه دید صحیح تر و واقعی تری رسید.
جالب بود، بهش اصرار کردم که بیشتر توضیح بده درباره شخصیتش... گفت که آره خیلی بزرگی می کرد و با اعتماد به نفس حرف میزد. این رو خودم هم فهمیده بودم و همون موقع هم از نوع حرف زدنش موقعی که داشت درباره کار حرف می زد این غرور خیلی زیاد رو درونش فهمیدم. از نظر من که میخواستم در کنارش کار کنم چیز خوبی بود اما برای کسی که بخواد زیر دستش کار کنه به نظرم خیلی بده. چون همین غرور و اعتماد به نفسش باعث میشد که اینقدر بی مهابا و بی ملاحضه نیش و کنایه بزنه و افراد رو از خودش برونه.
به نظرم اومد که این غرور و اعتماد به نفسش خصلت گمشده من هست، منی که هیچوقت نمی تونم حتی وقتی خق خیلی با منه اما اگر ببینم با گفتنش کسی رو می رنجونم یا باعث بحث و نزاع میشه کوتاه میام و سکوت می کنم.بیخودی انعطاف پذیری نشون میدم و اجازه میدم دیگران فکر کنند من دو دل هستم در حالی که تنها چیزی که هست اینه که نمیدونم چطور محکم و جدی و با قاطعیت طرف مقابلم رو بشورم بندازم روی بند. اینکار از من بر نمیاد.
به این فکر می کردم که چقدر خوب میشد که زندگی کسی رو ولو مدت کوتاهی با چنین شخصیتی کنار من قرار میداد تا ما هم کمی باهاش مخلوط بشیم شاید بتونم بر این ضعف و عیب خودم غلبه کنم.
جالبه که وقتی عمیقتر به وقتایی که عصبانی میشم فکر می کنم  میبینم دقیقا هروقت کسی روی نقطه ضعف هام فشار میاره عصبانی میشم، یا اگر بخوان به نحوی من رو در موقعیتی قرار بدن که میدونم بالاخره نقظه ضعفم رو میشه و این منو عصبانی می کنه.
این فکر کردن تا اونجا ادامه پیدا کرد که به این نتیجه رسیدم که خب اگر اینطور باشه خدا که دست از سرم بر نمیداره تا این عیب رو از دلم نشوره، پس احتمال زیاد یه همسری گیرم میاد، یا فرزندی که همیشه اون چندتا نقطه ضعفی که می دونم خیلی توشون ضعف دارم رو حسابی روش نمک می پاشن و هی با انگشت فشار میدن.
تا جایی که دیگه دردش برام عادی بشه و دیگه این درد حواسم رو پرت نکنه.
با خودم فکر کردم آیا این تنها راهه؟ یعنی فقط چنین دردی میتونه من رو درست کنه؟ آیا من نباید از همسرم توقع داشته باشم که بهم رحم کنه و اگر ضعفی در من دید با نقطه قوت خودش ضعف من رو بپوشونه ؟ خب این حالت ایده آله، واقعا نمی دونم اگر چنین کسی اون بیرون باشه و اگر هست قسمت ما بشه.
به این فکر می کنم که تعبیر لباس چقدر زیبا نوع رابطه همسری رو تعریف می کنه... لباس که عیب های جسم رو می پوشونه!

۲۳ دی ۹۶ ، ۲۱:۱۹ ۰ نظر
پنجشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۵، ۰۶:۵۸ ب.ظ
دنیا؛ این قفس زیبا

دنیا؛ این قفس زیبا

دنیا؛ این قفس زیبا که گاهی وقتی به موزیک مورد علاقه ات گوش میکنی، یا به یک تابلوی نقاشی زیبا خیره میشی، چیزهایی که تورو از کالبد خودت بیرون میکشند و روح تو به بیرون از این قفس پرواز میدن، اونوقته که دردی عمیق و اندوهی پایان ناپذیر قلبتو فشار میده و به یادت میاره که تو متعلق به اینجا نیستی!
گاهی فکر میکنم روزمرگی و حواس پنج گانه به خوبی طراحی شده اند تا این درد عمیق رو گاهی برای انسان تسکین بدن و بهش قدرت ادامه مسیر و زندگی کردن در همین قفس تنگ و کوچیک بدهند.
چه بسا اگر انسان از این زر و زیور گول زننده و روزمرگی فراموشی آور خلاص میشد هر لحظه دست به خودکشی و پایان اینجا بودن خودش میداد، اینجایی که هر نغمه و نسیمی انگار به اون میگن که تو متعلق به اینجا نیستی .

۱۲ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۵۸ ۰ نظر
سه شنبه, ۷ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۴۴ ب.ظ
دو لحظه زیبا

دو لحظه زیبا

در جودو دو لحظه بسیار زیبا و بزرگ وجود دارند، هر دو در مسابقه، یکی لحظه ی قبل از ایپون، و یکی دیگه لحظه بعد ایپون!

چه برنده باشی چه بازنده، در لحظه اول تمام حواس، ذهن و وجودت متمرکز حریف و حرکاتش هست؛ اما به محض اینکه حریف ایپون میشه دیگه تنها چیزی که برات اهمیت نداره و اصلا دیگه نمی بینیش همین حریفی هست که الان بر زمین افتاده و تو دوباره به خودت برگشتی و همه وجودت متوجه خودت شده، این جابه جایی در یک لحظه خیلی عجیبه!

انگار مساله از اول خود حریف نبوده، بلکه یه چیز درونی در رابطه با خودت این وسط هست.

لحظه ای که همش با خودت میگی: "یعنی میشه؟ چطوری، چطوری، چطوری؟ یعنی من می تونم از پسش بر بیام؟ نکنه شکستم بده؟ اگر شکست بخورم چی؟ و ..." و چقدر احساس خوبی هست که خودت رو در وضعیت این چنینی ببینی و سپس تمام این سوالات در یک لحظه جواب داده شوند!

اون لحظه رو دوست دارم، چه شکست بخوری چه پیروز بشی... تو دیگه آدم قبلی نیستی، و عاشق لحظاتی هستم که باعث می شوند دیگه آدم آدم قبلی نباشی.

۰۷ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۴ ۰ نظر
دوشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۰۱ ق.ظ
همان چالش غول بی شاخ و دم

همان چالش غول بی شاخ و دم

بچه که بودم وقتی که یک بازی کامپیوتری رو شروع می کردم و وسطای بازی یهو با یک غول بی شاخ و دم که گاهی 100 برابر من بود مواجه می شدم، کلی استرس منو میگرفت که حالا اینو چطور بکشم، نکنه بمیرم!!

الان که مدت زیادی از آن زمان می گذره و من هم تاحالا بازی های زیادی رو تموم کردم و با انواع غول ها جنگیدم، یه چیزی برام خیلی جالبه اونم اینکه میبینم الان در هیچ بازی امکان نداره که در مواجه با غولی دچار ترش بشم و به نوعی برام چالش محسوب بشه، چرا؟!

چون یه چیزی رو فهمیدم؛ هدف سازندگان!

قرار نیست کسی در بازی متوقف به کشتن یک غول بشه و هیچوقت سازندگان بازی کاربر رو در همان مرحله اول با یک غول که نشود کشت او را مواجهه نمی کنند.

اینطوری کاربر به بازی ادامه نمی دهد چون یه بازی غیر قابل بازی و نا عادلانه می شود و هیچ بازی ناعادلانه ای قابلیت بازی کردن ندارد بنابراین با هر غولی که در هر مرحله ای مواجهه می شوید به نوعی از قبل آمادگی و امکانات کشتن اون براتون مهیا شده و شما فقط باید راهش رو پیدا کنید و از امکاناتی که دارید حداکثر استفاده رو ببرید.

کمی که فکر می کنم میبینم بازی زندگی که خدا طراحی کرده  هم تا حدود زیادی مثل حکایت بالاست. شما هیچوقت با مشکل یا چالشی روبرو نخواهید شد که از قبل به شما امکانات و آمادگی مواجهه با اون رو به شما نداده باشند،پس می شود آسوده خاطر بود که هنگامی که با مشکلی یا چالشی مواجه می شوید نظام هستی به خوبی و عادلانه اون رو برای شما طراحی کرده و هیچوقت در برابر چالشی که نتوانید آنرا حل نکنید قرار نواهید گرفت و هیچگاه بیش از توانایی شما از شما درخواست نخواهد شد.

مطمئنم دانستن همین یک قاعده در زندگی می تونه خیلی کمک کننده و راهگشا باشه در مواقعی که انسان فکر می کنه داره زیر فشار زیاد له میشه یا به بن بست رسیده.

 

۰۱ تیر ۹۴ ، ۰۱:۰۱ ۵ نظر

وقتی که صمیمیت پیچیده می شود

امروز با چند تا از بچه های دوران هنرستان قرار ملاقات گذاشتیم.
دوستم قرار بود هفته دیگه سه شنبه برای کار بره خارج و یه جورایی مناسبتش هم همین دیدار قبل از رفتن بود.
نمی تونم دقیقا حسم از این دیدار رو بنویسم. بعد از برگشتن به خونه دچار یه جور ادبار قلب شدم شدید، احساس افسردگی و کسلی بدی بهم دست داد.
فکر میکنم برای هر انسانی یادآوری گذشته به هر شکل، چه چیزهایی خوب باشه چه بد، همراه یک جور حس غریب دورافتادن و جاماندن، یکجور حس ... نمی دونم، فقط می تونم بگم برای من گذشته همیشه همراه حس افسردگی هست.
دوست داشتم نزدیک تر و صمیمی تر با بچه ها وارد گفتگو و صحبت می شدیم، همیشه وقتی تعداد زیاد میشه ملاقات با افراد هم سطحی تر و کوتاه تر میشه و برای آدمی مثل من که دوست دارم روابط عمیق و طولانی تری رو شکل بدم زیاد جالب نیست.
رفتن دوستم به خارج برای کار باعث شد به چیزایی فکر کنم که قبلا فکر نمی کردم. الان دچار یکجور حس پوچی هستم، همش این تو ذهنمه که آخر تمام اینها که چی!؟ ما قراره چی بشیم، بیایم یک سری کار انجام بدیم و بعد بمیریم !
خیلی از لذات و احساسات و کارهای ما در این دنیا، فقط برای همینجاست و اینکه تو میبینی آخرش چقدر بیهوده همه چی می تونه مثلا با یک تصادف تمام بشه انسان رو بدجور توی خودش فرو میبره.
خیلی دوست دارم درباره این حسم با یکنفر حرف بزنم، اما کسی که مثل خودم باشه، کسی که مثل خودم درک کنه و هر چیزی رو از همون دیدگاهی که من میبینم و مزه میکنم ، ببینه و بچشه، پیدا نمی کنم.
و مطمئن هستم که اگر روزی حتی توی خیابون هم از کنارش رد بشم قطعا متوجه اش خواهم شد.
اما هر چی که سنم بیشتر میشه میبینم که از رابطه دوستی با افراد بیشتر فاصله میگیرم، چند وقت پیش مستندی درباره گروه موسیقی سویدیش هاوس.مافیا میدیدم، و برام خیلی جالب بود که میدیدم اونها هم در بخشی از حرفهاشون به این نکته اشاره می کنند.
اینکه از خیلی وقت پیش چطور با هم آشنا میشوند و شروع میکنند و الان بعد از گذشت مدتها، چطور خودشون حس می کنند دیگه نمی تونند مثل گذشته با هم صمیمی باشند و اینکه چطور رابطشون دچار یکجور.پیری شده!
من هم میبینم هر چی جلوتر میرم کمتر می تونم با کسی رابطه صمیمی و عمیق ایجاد کنم، کسی که مثل دوران بچگی.بتونی باهاش حرف.بزنی و از هر چی.که می خوای باهاش صحبت کنی بدون اینکه دغدغه قضاوت شدن، درک نشدن، فهمیده نشدن یا طرد شدن رو داشته باشی.
فکر می کنم این به بلوغ انسان ها بر میگرده، این درون فطرت انساان ها هست و اینکه حتما دلیلی وجود داره که اینطور میشه.
امروز حس کردم دچار یکجور حس انقطاع از دنیا و همه لذت ها و رنجهاش شدم.

 

۲۳ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۱۴ ۰ نظر