❞ قلب نا آرامی می‎کند تا اینکه به ایمان گره خورَد ❝

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دیدگاه شخصی» ثبت شده است

پنجشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۵، ۰۶:۵۸ ب.ظ
دنیا؛ این قفس زیبا

دنیا؛ این قفس زیبا

دنیا؛ این قفس زیبا که گاهی وقتی به موزیک مورد علاقه ات گوش میکنی، یا به یک تابلوی نقاشی زیبا خیره میشی، چیزهایی که تورو از کالبد خودت بیرون میکشند و روح تو به بیرون از این قفس پرواز میدن، اونوقته که دردی عمیق و اندوهی پایان ناپذیر قلبتو فشار میده و به یادت میاره که تو متعلق به اینجا نیستی!
گاهی فکر میکنم روزمرگی و حواس پنج گانه به خوبی طراحی شده اند تا این درد عمیق رو گاهی برای انسان تسکین بدن و بهش قدرت ادامه مسیر و زندگی کردن در همین قفس تنگ و کوچیک بدهند.
چه بسا اگر انسان از این زر و زیور گول زننده و روزمرگی فراموشی آور خلاص میشد هر لحظه دست به خودکشی و پایان اینجا بودن خودش میداد، اینجایی که هر نغمه و نسیمی انگار به اون میگن که تو متعلق به اینجا نیستی .

۱۲ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۵۸ ۰ نظر
سه شنبه, ۷ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۴۴ ب.ظ
دو لحظه زیبا

دو لحظه زیبا

در جودو دو لحظه بسیار زیبا و بزرگ وجود دارند، هر دو در مسابقه، یکی لحظه ی قبل از ایپون، و یکی دیگه لحظه بعد ایپون!

چه برنده باشی چه بازنده، در لحظه اول تمام حواس، ذهن و وجودت متمرکز حریف و حرکاتش هست؛ اما به محض اینکه حریف ایپون میشه دیگه تنها چیزی که برات اهمیت نداره و اصلا دیگه نمی بینیش همین حریفی هست که الان بر زمین افتاده و تو دوباره به خودت برگشتی و همه وجودت متوجه خودت شده، این جابه جایی در یک لحظه خیلی عجیبه!

انگار مساله از اول خود حریف نبوده، بلکه یه چیز درونی در رابطه با خودت این وسط هست.

لحظه ای که همش با خودت میگی: "یعنی میشه؟ چطوری، چطوری، چطوری؟ یعنی من می تونم از پسش بر بیام؟ نکنه شکستم بده؟ اگر شکست بخورم چی؟ و ..." و چقدر احساس خوبی هست که خودت رو در وضعیت این چنینی ببینی و سپس تمام این سوالات در یک لحظه جواب داده شوند!

اون لحظه رو دوست دارم، چه شکست بخوری چه پیروز بشی... تو دیگه آدم قبلی نیستی، و عاشق لحظاتی هستم که باعث می شوند دیگه آدم آدم قبلی نباشی.

۰۷ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۴ ۰ نظر
دوشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۰۱ ق.ظ
همان چالش غول بی شاخ و دم

همان چالش غول بی شاخ و دم

بچه که بودم وقتی که یک بازی کامپیوتری رو شروع می کردم و وسطای بازی یهو با یک غول بی شاخ و دم که گاهی 100 برابر من بود مواجه می شدم، کلی استرس منو میگرفت که حالا اینو چطور بکشم، نکنه بمیرم!!

الان که مدت زیادی از آن زمان می گذره و من هم تاحالا بازی های زیادی رو تموم کردم و با انواع غول ها جنگیدم، یه چیزی برام خیلی جالبه اونم اینکه میبینم الان در هیچ بازی امکان نداره که در مواجه با غولی دچار ترش بشم و به نوعی برام چالش محسوب بشه، چرا؟!

چون یه چیزی رو فهمیدم؛ هدف سازندگان!

قرار نیست کسی در بازی متوقف به کشتن یک غول بشه و هیچوقت سازندگان بازی کاربر رو در همان مرحله اول با یک غول که نشود کشت او را مواجهه نمی کنند.

اینطوری کاربر به بازی ادامه نمی دهد چون یه بازی غیر قابل بازی و نا عادلانه می شود و هیچ بازی ناعادلانه ای قابلیت بازی کردن ندارد بنابراین با هر غولی که در هر مرحله ای مواجهه می شوید به نوعی از قبل آمادگی و امکانات کشتن اون براتون مهیا شده و شما فقط باید راهش رو پیدا کنید و از امکاناتی که دارید حداکثر استفاده رو ببرید.

کمی که فکر می کنم میبینم بازی زندگی که خدا طراحی کرده  هم تا حدود زیادی مثل حکایت بالاست. شما هیچوقت با مشکل یا چالشی روبرو نخواهید شد که از قبل به شما امکانات و آمادگی مواجهه با اون رو به شما نداده باشند،پس می شود آسوده خاطر بود که هنگامی که با مشکلی یا چالشی مواجه می شوید نظام هستی به خوبی و عادلانه اون رو برای شما طراحی کرده و هیچوقت در برابر چالشی که نتوانید آنرا حل نکنید قرار نواهید گرفت و هیچگاه بیش از توانایی شما از شما درخواست نخواهد شد.

مطمئنم دانستن همین یک قاعده در زندگی می تونه خیلی کمک کننده و راهگشا باشه در مواقعی که انسان فکر می کنه داره زیر فشار زیاد له میشه یا به بن بست رسیده.

 

۰۱ تیر ۹۴ ، ۰۱:۰۱ ۵ نظر

وقتی که صمیمیت پیچیده می شود

امروز با چند تا از بچه های دوران هنرستان قرار ملاقات گذاشتیم.
دوستم قرار بود هفته دیگه سه شنبه برای کار بره خارج و یه جورایی مناسبتش هم همین دیدار قبل از رفتن بود.
نمی تونم دقیقا حسم از این دیدار رو بنویسم. بعد از برگشتن به خونه دچار یه جور ادبار قلب شدم شدید، احساس افسردگی و کسلی بدی بهم دست داد.
فکر میکنم برای هر انسانی یادآوری گذشته به هر شکل، چه چیزهایی خوب باشه چه بد، همراه یک جور حس غریب دورافتادن و جاماندن، یکجور حس ... نمی دونم، فقط می تونم بگم برای من گذشته همیشه همراه حس افسردگی هست.
دوست داشتم نزدیک تر و صمیمی تر با بچه ها وارد گفتگو و صحبت می شدیم، همیشه وقتی تعداد زیاد میشه ملاقات با افراد هم سطحی تر و کوتاه تر میشه و برای آدمی مثل من که دوست دارم روابط عمیق و طولانی تری رو شکل بدم زیاد جالب نیست.
رفتن دوستم به خارج برای کار باعث شد به چیزایی فکر کنم که قبلا فکر نمی کردم. الان دچار یکجور حس پوچی هستم، همش این تو ذهنمه که آخر تمام اینها که چی!؟ ما قراره چی بشیم، بیایم یک سری کار انجام بدیم و بعد بمیریم !
خیلی از لذات و احساسات و کارهای ما در این دنیا، فقط برای همینجاست و اینکه تو میبینی آخرش چقدر بیهوده همه چی می تونه مثلا با یک تصادف تمام بشه انسان رو بدجور توی خودش فرو میبره.
خیلی دوست دارم درباره این حسم با یکنفر حرف بزنم، اما کسی که مثل خودم باشه، کسی که مثل خودم درک کنه و هر چیزی رو از همون دیدگاهی که من میبینم و مزه میکنم ، ببینه و بچشه، پیدا نمی کنم.
و مطمئن هستم که اگر روزی حتی توی خیابون هم از کنارش رد بشم قطعا متوجه اش خواهم شد.
اما هر چی که سنم بیشتر میشه میبینم که از رابطه دوستی با افراد بیشتر فاصله میگیرم، چند وقت پیش مستندی درباره گروه موسیقی سویدیش هاوس.مافیا میدیدم، و برام خیلی جالب بود که میدیدم اونها هم در بخشی از حرفهاشون به این نکته اشاره می کنند.
اینکه از خیلی وقت پیش چطور با هم آشنا میشوند و شروع میکنند و الان بعد از گذشت مدتها، چطور خودشون حس می کنند دیگه نمی تونند مثل گذشته با هم صمیمی باشند و اینکه چطور رابطشون دچار یکجور.پیری شده!
من هم میبینم هر چی جلوتر میرم کمتر می تونم با کسی رابطه صمیمی و عمیق ایجاد کنم، کسی که مثل دوران بچگی.بتونی باهاش حرف.بزنی و از هر چی.که می خوای باهاش صحبت کنی بدون اینکه دغدغه قضاوت شدن، درک نشدن، فهمیده نشدن یا طرد شدن رو داشته باشی.
فکر می کنم این به بلوغ انسان ها بر میگرده، این درون فطرت انساان ها هست و اینکه حتما دلیلی وجود داره که اینطور میشه.
امروز حس کردم دچار یکجور حس انقطاع از دنیا و همه لذت ها و رنجهاش شدم.

 

۲۳ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۱۴ ۰ نظر

تنبلی و بی نظمی ! اَه

یعنی هر وقت کارهام رو الکی و از روی کم حوصلگی به عقب می اندازم، آرامشم رو در کل روز از دست میدم.

نمونش همین چند روزی که تعطیل بود.

هی می خواستم یک سری کارهای مربوط به پروژه تحقیقاتی شرکت رو انجام بدم، هی عقب انداختمش، آخرم اون چیزی که می خواستم نشد! الانم استرس فردا که می خوام برم سر کار رو دارم، چون می دونم فردا قراره با یک باگ گنده شاخ به شاخ بشم و من هم که قرار بود مثلا امروز توی خونه خودم روش بررسی کنم، هیچ کاری نکردم!

اَاَه‌ه

۱۶ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۰۳ ۰ نظر