ذِهنک ツ

❞ قلب نا آرامی می‎کند تا اینکه به ایمان گره خورَد ❝

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

اعتماد به سقف

بهم میگه که تو هم مغروری هم اعتماد به سقفی اما از نوع خوبش !

گفتم خدایی مغرور نیستما ! اعتماد به نفسم  هم خیلی زیاد نیستا !

گفت که ولی خدایی حاضر جواب که دیگه هستی، البته حاضر جوابیت بد نیست و آدم رو ناراحت نمی کنه، بر عکس فلانی.

گفتم فقط توی چت متنی اینطوری هستم، وگرنه اتفاقا آدم کمرو و خجالتی هستم.

.

.

.

در کل برام جالب بود که گاهی قضاوت ما تا چه اندازه اشتباه که نه ، می تونه اصلا برعکس باشه !

البته خدایی اعتماد به نفسم توی کار کامپیوتر و برنامه نویسی بالا هست و وقتی نظری میدم اصلا تن صدام هم محکم هست، جوری که وقتی توی جلسه تیم وقتی که عبا رو که روی سر کشیدم و سر در خویشتن فرو بردم بر می دارم و سر به بالا می کنم و میگم یه مساله ای ! همه ساکت میشن تا ببینن این شیخ سر در گریبان فرو برده چی میخواد بگه :)

بقیه موارد هم بماند تا وقتش برسد.

ادامه مطلب...
۲۸ آذر ۹۶ ، ۱۹:۲۵ ۲ نظر

بین رومی و زنگی

ما آدما واقعا نمیتونیم توی قضاوتمون دیگران رو یه جایی بین رومی رومی یا زنگی زنگی قرار بدیم.

همیشه اونقدر موقع قضاوت احساساتی میشیم که اگر مثلا یه بدی بهمون کرده باشه طرف عمرا بتونیم توی اون لحظه بقیه خوبی هاش رو هم بیاریم جلو چشممون و به جای اینکه بهش بگیم همیشه خودخواهی، بگیم بعضی اوقات انگار یهو خیلی بی ملاحضه میشی ! 

و درد اینه که توی تعامل مون با خدا هم همین قیاس به نفس رو میکنیم. فکر میکنیم خدا هم مثل ما قضاوت میکنه، تا یه گناهی میکنیم یهو چنان از خدا ناامید میشیم که انگار دیگه هیچوقت ما رو نمیبخشه در‌حالی که خدا مطمئنا شما رو در لحظه قضاوت نخواهد کرد، ولی خب تاثیر گناه همینه که آدم نمیتونه این دیدگاه  خدا رو درک کنه دیگه.

از محیط کاری جدید راضی هستم و اگر ببینم میشه تا چندسال روش حساب کرد میدونم قدم های خوبی برای پیشرفت بردارم. فعلا میخوام یک هزینه ای کنم و یه لپ تاپ گیمینگ حرفه ای برای کارم بردارم و با اینکه پیشاپیش جای خرج کردنم داره دود بلند میشه اما دوست دارم بهش به چشم یه جور سرمایه‌گذاری روی حرفه کاری‌خودم نگاه کنم، چون حقیقت اینه که من توی این کار هستم حالا حالاها و اگر بخوام پیشرفت کنم با این پی سی خراب نمیتونم و بالاخره که باید عوضش کنم، پس بهتره الان اینکارو کنم تا باز اونقدری گرون نشده که دیگه دست طبقه زیر خط فقر مثل ما ازش کوتاه بشه.

البته از اونجایی که پیشاپیش میدونم خانواده مخالفت میکنند ( کالا هر کاری که بخوای بکنی مخالفت میکنن، بدون ذره ای فکر... عادت بد مخالفت کردن ! ) منم دارم چراغ خاموش میرم جلو تا یه موقع بفهمن که دیگه دستشون کاری بر نیاد و نهایت یکی دوتا داد ختم بخیرش کنیم و کار خودمون رو پیش ببریم، این تنها چاره ای هست که دارم وقتی که اطرافیانم درک نمیکنند مساله رو، باید نادیده گرفتشون و کار خودت رو با بی رحمی ببری جلو ( این تیکه خیلی به بحث‌ربطی نداشت البته اما جاش بود که به عنوان جمله قصار گفته بشه )

خانواده رو با بدبختی و اصرار فرستادیم که دختر ببینن، اونوقت برگشتن و کلا تنها اطلاعات بدردبخورشون این بود که طرف‌ یکم دندوناش فلان طور بود، دو ساعت حرف زدم که بابا قیافه رو یه کلمه بگید آره یا نه! توضیح نمی خوام بدید، تفسیر نمیخوام، تخلیل نکنید واسه من، فقط خروجی بدید که آره یا نه! به سختی آره رو ازشون شنیدم اونم با دلخوری که چرا تو به تفاسیر و حرفای ما گوش نمیدی!

طرف همسایه یکی از اقواممون هست و مادرم هم رفته بود پیش اونا، اما اینقدر که از تعریف کردناش با زن قوممون گفت از خانواده طرف نگفت! بهش گفتم که بپرسه که چرا داره میره سر کار، بعد گفته باباش مخالف بوده و این برا سرگرمی رفته ! اونوقت نپرسیده که خب دختر خانم شما چطور علارغم مخالفت پدرتون دارید میرید سر کار ! 

یعنی فقط تا اونجایی که خودمم میتونستم حدس بزنم پیش رفتن و دوزار اطلاعات بدردبخور در نیاوردن، رسما همه پروسه شناخت روی دوش خودمه، دلمون خوشه بزرگتر داریم تجربه بیشتر دارن، بی فایده!

منم اصلا خوشم‌ نمیاد قبل از دیدن دختر پاشم برم مثلا‌ خاستگاری، اصلا واسم غیر قابل هضمه، تصور اینکه بعد از جلسه اول بخوای برگردی بگی نپسندیدم یه جور بی ملاحضگی نسبت به شخصیت دختر از نظرم محسوب میشه. متاسفانه چاره ای نیست :/

زانوم گاهی خیلی درد میگیره، یه جای نشستن پیدا میکنم و به فکر فرو میرم، سعی میکنم جلو‌دوستام به روی‌خودم نیارم، اون موقع که جودو رو شروع کرده بودم مسخرم میکردن که بابا آسیب میبینی و ورزش نرو و این حرفا، ولی حقیقت اینه که هیچکدوم از انگیزه و هدف اصلی من خبر نداشتن. کمی زانوم رو‌مالش میدم و به آدمایی رهگذرِ بی تفاوت به من، نگاه میکنم. به این فکر‌ میکنم که چقدر همه چی اینور الکیه !! یه زندگی که با یه ثانیه اشتباه زارتش در میاد! 

نزدیکترین دونات فروشی رو پیدا میکنم و با یه دونات خوشمزه رشته افکارم‌رو پنبه میکنم تا همه چیز فراموشم بشه. البته خب چون رشته افکار ما سر دراز داره تا اثرات شکلات رو روی انگشتم لیس میزنم باز مغزم سر رشته رو بدست میگیره و شروع میکنه به بافتن، به اینکه چقدر خانه ما بی ستون هست، بی دلبل نبود که توی اون جلسه مصاحبه طرف با طعنه بهم گفت که چه کانون خانوادگی گرمی داری ! خب حق داشت، وقتی که میگم زیاد با برادرم حرف نمیزنم تا بدونم دو ماهه که چه رشته ای قبول شده که داره میره دانشگاه خب یعنی چی ؟ یعنی که ستون این خانه خراب است که همه فرزندان به فکر فرار ازش هستن، شاید بتونن خودشون رو نجات بدن. شاید! 

رشته بعدی این افکار وقتی که ما تحتم در اثر فشار‌نشستن طولانی مدت روی صندلی خشک خط واحد به خواب میره و حرکت جریان خون درش متوقف میشه، پنبه میشه و خودم رو یکم تکون میدم و باز شروع میکنم به تصور ویترین شیرینی فروشی و قرار دادن خودم بین دو راهی لذت بخش انتخاب بین شیرینی نارگیلی و گردویی.

راستی ممنون علیرضا بابت معرفی کتاب، نمیدونم این مطلب رو میخونی یا نه اما باعث شدی برم کتاب رو بخرم، نسخه ۹۵۰ صفحه ای و ترجمه خوب از نمایشگاه کتاب. واقعا کتاب خوبی هست. بازم از این کارها بکن :)


ادامه مطلب...
۱۷ آذر ۹۶ ، ۲۲:۱۰ ۴ نظر