❞ قلب نا آرامی می‎کند تا اینکه به ایمان گره خورَد ❝

۱۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

ضدحال

تصمیم داشتم که قبل از اینکه جایی مشغول به کار بشم یه سر برم مشهد. با پسرخالم صحبت کردم و اوکی داد که یکشنبه بریم.

برای حدود 1 ساعت همه چیز اوکی به نظر می رسید و انگار افتاده بود روی غلطک کارم. تا اینکه پسرخاله یهو پیام داد که پول ندارم بیام!

خورد توی حالمون اساسی.


۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۰۹ ۴ نظر

انتخاب پرواز

شش ماه اول سایت یا هیچ شرکتی استخدام نمی کنه یا اگر هست بدرد نخوره، حالا نمی دونم یهو توی این یه هفته آخر باید 4 جا باهام تماس بگیرند و بمونی بین انتخابشون!

مورد اول رو که چون سابقه بدی ازش شنیده بودم از دوستام که اونجا بودن فعلا پیچوندم. دومی هم با اینکه وسوسه کننده هست و در واقع می خواستم برم همونجا و حقوق رو هم بالاتر از بقیه جاها گفتم اما چون قراره بیایم روی یک پروژه ای که سر و تهش مشخص نیست و خیلی بزرگه و قراره برای انگلیس پیاده سازی بشه از طریق یک رابط ایرانی که میشه دایی مدیر اون شرکته اما چون یکم بدقولی توی کارنامه اش داشت و از لحاظ تیم سازی هم ضعیف بود دل چرک شدم.

چون الان من هستم و یکی دیگه از دوستام و نهایت یه نفر دیگه و باید همه چی رو خودمون انجام بدیم و این یک خورده ای سخت به نظر میرسه و منم تجربه ورود به یک پروژه بزرگ این شکلی که بخوام تصمیم گیری های بزرگی توش انجام بدم و مستقلا ندارم.

مورد سوم که اتفاقی رزومه دادم و حتی قصد نداشتم برم مصاحبه و همینطوری محض تنوع رفتم به محل مصاحبه و خب دیدم تیم جوانی هستند و جای خوبی هم مستقر بودن و نفرات تیم هم حدودا 6 نفری میشد و خب این برای من یک امتیاز هست که کنار افراد دیگه ای کار کنم و بتونم به نوعی شبکه سازی خودم رو توی کارم هم داشته باشم و این نوید پیشرفت می داد در کنار اینکه مدیرش خیلی اصرار داشت که اینجا بحث های مالی نخواهی داشت و این چیزا. هرچند چون شرکت ثبت شده نبودند و زیرخاکی کار میکردند و بیمه هم نمی کرد طبیعتا یکم دل چرک شدم (البته پولش رو میداد که خودمون بیمه کنیم)، مخصوصا وقتی که گفتم برام پیش نویس قرار داد رو بفرسته و گفت که بقیه بچه ها هیچکدوم قراداد ندارند و به ضرر جفتمون هست و این حرفا که من زیر بار نرفتم.

هرچند می دونم که داشتن همون قرارداد هم واسه کسی که نمیخواد پولت رو بده همچین کمکی نیست اما خب حداقل خوبه که یه سری توافقات رو کتبی بنویسیم. البته محل کارش دوره اما مسیرش خوب و سر راست هست و منم بدم نمیاد از اینکه مدت بیشتری از روز رو در راه برگشت باشم تا کمتر توی محیط خونه باشم.

خیلی استرس داشتم این چند روز که چیکار کنم و خدا کنه خراب نشه همه چیز و انتخابم درست باشه. شرکت تهران هم چون خبری نداند دیگه مطمئنا بیخیال شدن به هر دلیل.

که البته بهتر چون برام داشتن این حقوق توی شهر خودم بهتر از مقدار بیشتری توی شهر تهران هست. می تونم بیشتر پس انداز کنم اما استقلالی که اونجا می تونستم داشته باشم رو دیگه ندارم.

حالا گفتم که اگر بشه تاریخ شروع کار رو از ده مهر بزنند تا بتونم باز اگر خدا بخواد یه سفر برم مشهد توی این محرمی.

تا ببینیم چی میشه

۳۰ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۱۶ ۱ نظر

بی عنوان ۱

شاکی ام ، همصحبت من کجاست؟

با تو ام خدای زلفا و‌ جویبر.
شدیدا حس یتیمی دارم، مشکل از منه یا واقعیت همینه و من در اشتباه هستم ؟

۲۶ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۴۷ ۱ نظر

عروسی پسرخاله

عروسی پسر خالم بود چند روز پیش و چون برادرام یکیش سربازه و اون یکی هم اجرا داشت فقط من موندم به عنوان راننده!

 منم قبول کردم و دل و به دریا زدم و البته مشکلی هم پیش نیومد و به خوبی و خوشی مسیر دو ساعته رو توی جاده رفتیم و اومدیم. خداروشکر جاده هم خلوت بود و کاملا دو بانده به شهرستان. و بدینگونه چالش رانندگی در جاده اصلی رو هم با موفقیت پشت سر گذاشتیم.

از این پسرخالمون هم بگم که کلا خیلی باحاله، عروسی خواهر خودش نیومد با اینکه توی روستا بود خودش و عروسی، حالا به مسخره بهش می گفتند که حواست باشه این دیگه عروسی خودته یهو ول نکنی بری دنبال ولگردیا.

بعد خیلی هم ساده هست، در حدی که عصر عروسی موقع بزن و برقص یهو گرفت دست هر چی زن بود به نشانه احترام بوسید، محرم و نامحرم :))

بعد هم دیدن توی حجله نشسته و یه زانو بغل گرفته، گفتن چته گفته میگم حالا من که چیزی بلد نیستم باید چی کار کنم؟!

که آموزش های که اطرافیان در قالب طنز بهش دادن به کنار، در همین حد که یکی گفته تو بخواب اینور اونم اونور دراز بکشه، بعد که غلط بزنه خودش درست میشه همه چی :))

ناگفته نماند که عروس هم دست کمی نداره از خودش. یکی توی آشناهامون بود که بنده خدا یکم کم داشت، بعد رفته بودن واسش زن عقد کرده بودن. این بنده خدا رفته بوده حموم که یهو نامزدش میاد داخل، اینم جیغ و داد می زنه بیرون و کولی بازی در میاره خخخ

یه بارم رفته بودن با هم مهمونی، نامزدش میخواسته کنارش بشینه این هی میرفته یکم اونورتر، تا اینکه بالاخره کل پذیرایی رو یه دور میزنند با هم :))

۲۱ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۵۰ ۳ نظر
سه شنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۳۴ ب.ظ
let them say ...

let them say ...

فرصتی بود تا بار دیگه فیلم Troy رو ببینم، این نقل قول در فیلم خیلی عالیه!

If they ever tell my story, let them say that I walked with giants. Men rise and fall like the winter wheat, but these names will never die. Let them say I lived in the time of Hector, tamer of horses. Let them say I lived in the time of Achilles.

 

.اگه هیچ وقت کسی داستان منو نگفت
...حداقل بگن

.در کنار بزرگان بودم...

...مردان می آیند و می روند

.ولی نامها هرگز نمی میرند...

...بذار بگن من در زمان هکتور

.رام کننده ی اسبها بودم...

...بذار بگن

.من در زمان آشیل زندگی کردم...

 

۱۴ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۴ ۱ نظر