❞ قلب نا آرامی می‎کند تا اینکه به ایمان گره خورَد ❝

۱۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

نمی تونم

سلام علیکم بر برادر "چهار سال دیگه ناامیدی، افسردگی و بیکاری و تجرد".

خب، چه میشه کرد، بهر حال مردم همیشه شنیدن دروغی که واسشون خوشاینده رو به شنیدن حقیقتی که واسشون تلخه رو ترجیح میدن.

جالبه که خیلی از طرفدارای خودش هم می دونند که این وعده ها الکی هست و بهر حال آدم در بهبوهه انتخابات مجازه که هر وعده ای رو بده، به اصطلاح Just business.

این وسط چهار تا جوون مثل من فقط له میشن و هیچوقت کسی هم نمی فهمه.

رسما از این تریبون اعلام می کنم که اوضاعم خوب نیست، اصلا خوب نیست.

نمی تونم چهار سال دیگه بشینم و دروغ رو تحمل کنم. نمی تونم چهار سال دیگه با این وضع اقتصادی بشینم و هیچ کاری نکنم. نمی تونم به یک زندگی حداقلی بخور نمیرِ زیر فشار و استرس تن بدم.

نمی تونم.

 

پ.ن: اگر خواستید نظر بدید، جمله "خدا کریمه" و "توکل بر خدا" رو فاکتور بگیرید لطفا.

۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۰۰ ۴ نظر

فرهاد، خوش به حالت

به تو حسودی می کنم فرهاد، عشقت معلوم بود کیه، اسمش چیه و اینکه دقیقا می دونستی که برای رسیدن بهش باید کوهی رو در جایی، سنگ به سنگ تیشه بزنی تا به زمینی هموار تبدیل بشه و اونموقع تو به عشقت، به هدفت میرسیدی!

من اما به تو حسودی می کنم، وقتی که نمی دونم چی دوست دارم، وقتی که نمی دونم برای رسیدن به عشقی که نمی شناسمش باید چیکار کنم، باید کدوم کوه رو از سر راه بردارم.

همین سردرگمی بزرگترین زجر انسان هست.  " تَٱللَّهِ إِن کُنَّا لَفِى ضَلَٰلٍۢ مُّبِینٍ "

زجر برداشتن یک کوه در راه رسیدن به هدفی که می شناسیش، خیلی کمتر از بی هدف و سردرگم و بیکار توی خونه خوابیدن هست!

بیکاری خوب نیست. لعنت به اونایی که باعث اش هستند.

شدیدا به کمک نیاز دارم! دعا هم بلد نیستم؛ یعنی هیچوقت نفهمیدم کارکرد دعا چطوریه، دوست دارم بفهمم ها اما گمونم دیگه دیره، نمی تونم ریسک کنم. نمی تونم بشینم توی خونه و فلان ذکر رو بخونم به جای اینکه برم تلاش کنم و یه راهی پیدا کنم.

 

پ.ن: امروز فهمیدم صفت کمال گرایی در پدرم بسیار شدید هست! وقتی که خواست یه برگه از یه دفتر بکنم (که صرفا چهار تا اسم رو توش بنویسه، یه چیز غیر مهم) و منم همینطوری برگه رو جدا کردم و کمی کج جدا شد که نعره ای فیل افکن به سرم زد که کار رو منظم انجام بده! منم قهر کردم :) که البته دقایقی بعد غرور خود را در پیشگاه پدر مثل همیشه قربانی کرده و معذرت خواهی کردیم. کاش چارتا از صفات خوبشون هم به ما داده بودند (اینم همینجوری واسه غر نوشت).

۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۳ ۴ نظر

مسیر ذهنی

صبح توی خط واحد یه آقایی کنار دستم نشسته بود که یهو شروع کرد صحبت کردن درباره مسایل سیاسی. با این جمله شروع کرد که بعضی ها چقدر ساده لوح هستند، گفت که صبح از یه راننده تاکسی شنیده که گفته ایران می تونه با کلی موشک چند ساعته عربستان رو با خاک یکسان کنه.

اولش زیاد دوست نداشتم بزنم توی برجکش و همه حرفهاش رو زیر سوال ببرم. روش خوبی برای باز کردن سر صحبت با یه نفر که بزرگتر از شما هست نیست. اما وسط صحبت های افراطیش سعی می کردم یهو یه نظر معتدل بدم و بیارمش خط وسط.

یارو خودش شاکی بود که بعضی ها چرا اینقدر زود باورند و هر چیو می شنوند سریع قبول می کنند اما از اونطرف یهو می گفت دوران احمدی نژاد دکل نفتیمون رو دزدیدند و محمود مستضعف ها رو داغون کرد و این صحبت ها ... که وقتی که خوب گوش کردم دیدم خیلی از صحبت های خودش هم نشون از همون ساده لوحی داره که ازش شاکیه.

بعد از اینکه امروز صبح با یکی از دوستام که به اصطلاح بنفش بود، کلی بحث کردیم درباره سیاست دیدم که همه ما، چه اون مذهبی و حزب اللهی ها و چه اونطرفی ها داریم از یک اشتباه رنج می بریم ، اونم اینکه درباره حرفی که می زنیم، یا بهمون میزنند تعقل نمی کنیم و همینطوری قبولش می کنیم.

وقتی می گم همینطوری حرف می زنیم یعنی من مسلمان که می خوام به بت یه کافر فحش بدم باید در نظر بگیرم که دارم خدای اون رو فحش میدم، ولو من بر این باور هستم و فکر می کنم که حق با منه اما حق ندارم که حق رو اینطوری بیان کنم. اینه که می بینم اگر خیلی ها از امثال تفکر احمدی نژاد بدشون میاد به خاطر طرز بیان و اشتباهاتی از این قبیل هستند که باعث شده طرف مقابل رو در جایگاه دفاعی قرار بده.

وقتی که می گم تعقل نمی کنیم یعنی درسته که به شما در یک مجلس خصوصی یه نفر اثبات می کنه که فلانی خائنه، اما شما نمی تونید همینجوری این حرف رو بردارید برید به تفکر مقابل خودتون بزنید بدون اینکه پیش فرض های ذهنی اون رو در نظر بگیرید. لازمه ی اینکه شما بتونید روی کسی تاثیر گزار باشید در مرحله اول اینه که داده های پیشفرض ذهنی اون رو بشناسید، بعد بر مبنای اونها یه مسیر تنظیم کنی مثل بازی شطرنج تا شخص رو با دلیل و برهان های مبتنی بر مسیر ذهنی اون برسونی به حرف حق خودت.

مثلا در اسلام خدا نیومد اول کار یهویی بگه آقا شراب نخور، زنا نکن، به من خدا ایمان بیار برو بجنگ. یه مسیر وجود داره، اول بگو لا اله! اول باید این ذهن از داده های پیش فرض غلط پاک بشه. بعد بگو الا الله.

و اینکه من می بینم که خیلی از هم فکر های من در جذب مخاطب ضعیف عمل می کنند به نظرم همین موضوع هست. باید بتونی خودت رو جای مقابل بزاری و ببینی واسه اون چی مهمه، وقتی طرف عزت اسلام واسش مهم نیست از اون طرف شروع نکن به بحث کردن، بحث رو ببر همون سمت که دغدغه اون هست.

 

پ.ن: کانال این رفیقمون رو در یوتیوب دنبال کنید حرف های جالبی می زنه Elliott Hulse . شعارش هم اینه که "قویترین نسخه از خودتون باشید".

۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۴۸ ۲ نظر

مست نویس

خب، راهکار اینه...

اگر می خوای یک کتاب بنویسی، هر روز فقط 200 کلمه بنویس.

Don’t aim for perfection. Don’t judge your work. Just write.

و به قول ارنست همینگوی، "مست بنویس، هوشیار ویرایش کن".

و این طرز فکر رو واسه همه چیز به کار ببر.

باشد تا رستگار شویم :|

 

۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۱ ۱ نظر

چشم اشکی

القصه اتفاقاتی که در روزهای اخیر بر ما گذشت.

واسه یه اسهال ساده ی پدر، یک هفته در استرس و رنج گذشت. نمی دونم واقعا اینقدر که نشون میده درد داره واقعا یا نه! یعنی دوست دارم یه بار هم که شده برم داخل بدنش ببینم چه خبره که یه مرد به این سن یهو به خاطر یه ضعف ساده ناشی از اسهال وانمود می کنه که داره فلج میشه و مثل یه بچه گریه کنه.

اونوقت این مشکل با مشکل اعصابش هم تبانی می کنند تا بدترین هفته رو واست رقم بزنه و آخرش می مونی که آخه این چه مدل امتحانی هست، چرا باید اینقدر از انرژی من سر یه همچین موضوعاتی مسخره ای هرز بره.

زور میزنی که اشکت در بیاد بعد بهم میگی بیا تا چشمام اشکی هست ازم عکس بگیر ؟! بعد هم بگی نه خوب نشد و دوباره جلو خودم الکی گریه کنی و بگی حالا بگیر!

حواست که نیست راه میری اما تا به یکی میرسی خودت رو روی زمین می کشی؟! با ما حرف می زنی اما زنگ میزنی به کل اقوام و با داد بیداد و مقطع و عصبانی میگی که نمی تونی حرف بزنی که چی؟!

آخه آدم عاقل نصفه شبی ما رو بیدار می کنی که چی؟ خواب دیدی که برادر شهیدت بهت گفته مادرمون فوت شده؟ خب آدم عاقل اولا که خواب حجت نیست، دوما تو نباید زنگ بزنی از یه نفر بپرسی که اینطور شده یا نه؟

فقط می دونم تا موقعی که توی این خونه هستم بعید هست وضعیتم تغییری کنه و باید سعی کنم هر طور شده بزنم بیرون اما واقعا هم راهی ندارم.

بخوام هم برم سر کار، اونم کاری که ذاتا خودش استرس داره، بعد شب بیام توی همین خونه که همه جاش انرژی منفی هست و ذهن ها سمی.

خیلی بد هست که دارم می بینم پدرم زیر سقفی به اسم مریضیش گیر کرده و تمام هویت و هستی خودش رو همون زیر مدفون گذاشته. فکر نمی کنم چیزی بدتر از این باشه که بهش بگی تو حالت خوبه! یعنی حاضره سرت رو از تن جدا کنه، چون یه جورایی همه هویت اش رو زیر سوال بردی.

آخه که چی آدم عاقل هر جا میخوای خودت رو معرفی کنی میگی بیمار صعب العلاج! یکم روحیه داشته باش خو مرد! داغون کردی ما رو بخدا.

از یه ضعف ساده جسمی؛ فلج کردی خودت رو مثل بچه ها گریه می کنی جلو همه که چی؟ هم خودت زجر می کشی هم مارو زجر میدی.

فقط دلم واسه مادرم می سوزه که همیشه تحمل می کنه، منم به خودش رفتم...همیشه تحمل می کنم. یعنی چاره ای ندارم. مثل قیافه ات می مونه که حتی زشت هم باشه نمی تونی ازش فرار کنی. هر لحظه باهاته و روی سرنوشتت تاثیر میزاره، روی آدمایی که باهات برخورد می کنند، روی کسی که مثلا قراره دوستت داشته باشه اما چون خیلی زشتی حالش بهم میخوره ازت و هیچوقت دوستت نخواهد داشت، مثل خیلی چیزا. اما هیچ چاره ای نداری جز تحمل کردن. مثل وقتی که یه گنجشک رو توی مشتت میگیری. اولش یکم تقلا می کنه اما بعد دیگه تسلیم میشه و حتی وقتی مشتت رو باز می کنی تکون نمی خوره.

یعنی باورت به پرواز رو کلا از دست میدی و خیلی سخته که توی این شرایط امیدت رو حفظ کنی.

خب بهر حال فقط امیدوارم که اون جواب آزمایش کوفتی دیگه چیزی رو نشون نده.

بگذریم...

 

 

۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۳۳ ۳ نظر