ذِهنک ツ

❞ قلب نا آرامی می‎کند تا اینکه به ایمان گره خورَد ❝

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

سناریو لحظه آخری

پسرخاله ام برای تعویض سیم ارتودنسیش اومده شیراز و از اونجایی که از اوضاع خونه ما بی خبر نیست عصر ها زنگ میزنه که بریم بیرون، با اینکه این روزا تا ساعت ۶ شرکتم اما خودم هم ترجیح میدم بیرون بگردم تا زودتر برسم خونه.

بعد از ظهر که زنگ میزنه میگم که خیلی خستمه و نمیام.

موقع برگشتن دیدم نزدیک اذانه و حوصلم هم نمیشه برم خونه، زنگ زدم که میام. رفته بود شاهچراغ و منم میرم که همونجا نماز هم بخونم، دلم میخواست دیگه برگردم که به اصرار اون گشتی توی خیابون پشت ارگ میزنیم و من اما اصرار می کنم که زودتر برگردیم، ساعت ۹:۳۰ میرسیم خونه.

هنوز باهاشون حرف نمیزنم، میرم توی اتاق که بخوابم. میشنوم که برادر وسطی داد و بیداد میکنه، نمی دونم سر چی. سعی میکنم توجهی نکنم، بعدش اما صدای برادر آخری در میاد بعدشم صدای اصلی، آخریه گویا کتک میخوره، دادوبیداد می کنه و میشنوم که صدای کتک کاری میاد. بعدشم نعره ها بلند تر میشه.

دیگه نمی تونم تحمل کنم، وقتی برادر بزرگتر خونه باشی وارد ماجرا که بشی دیگه برنده همونی هست که تو پشتش در میای.

جوری به سمتش با عصبانیت میرم که میترسه، حالا فقط من داد میزدم و همه من رو فقط گرفته بودن.

نمی تونم فکر کنم، هر چی فحش از دهنم در میاد بهش میگم، اونم کم نمیاره و میخواد بیاد سمتم، البته تا نزدیکیام!

چندبار برادرم که منو گرفته میزنم زمین، بهش میگم این کتک حق تو هست بخوری ولی حیف. از عصبانیت و خستگی هم صدام میگیره و هم ریه هام دیگه نا ندارند و به سختی و تند تند نفس میزنم.

سعی میکنم آروم باشم، زنگ زدن پسر عمه ام که خودشو برسونه، پتو میدم رو سرم و هندزفری میزارم که حرفاشون نشنوم. میدونم بشنوم باز عصبانی میشم. 

صبح کیفم رو با چندتا خرت و پرت بر میدارم و میرم شرکت، هر چی با خودم کلنجار میرم میبینم نمیتونم شب برگردم توی همون خونه، خیلی ناراحتم.

میرم یه مسافر خونه ارزون، اتاق یه تخته میگیرم که از شانسم چهار تخته هست و بزرگ. چشمام می بندم و کیفم رو که قبلش دست برادرم بوده نگاهی میندازم، یه دیازپام ۲ هست، لبخند میزنم.

دو شب میمونم مسافرخانه، جواب تلفن هیچکس رو نمیدم، فقط شب اول به برادرم که پیام داده میگم رفتم زیر گل.

شب جمعه برادر آخری پیام میده که این رسمش نیست، به خاطر مادر برگرد، خیلی دلش خونه، غذا نمیخوره و همش گریه می کنه، اون گناه داره. خیلی عصبانیم، میگم اون خودش هم خیلی مقصره.

هنوز دلم نمیخواد برگردم، صبح میرم و دو نخ سیگار میگیرم و توی اتاق دود میکنم، به هر چیزی توی اون شرایط چنگ میزدم که یکم آروم بشه ذهنم.

سناریوها رو‌ مرور میکنم، زنگ میزنم مامانم ، غر میزنم و سرزنششون میکنم، حتی میگم که به شرطی بر میگردم که ماشین اش رو بزنه به نامم! میگم که این تا واسه خانوادش هزینه نکنه قدرشون رو نمی دونه، این اگر این کارارو میکنه چون برامون ارزشی قائل نیست. میگم که ما‌مقصریم که اون اینطوری رفتار می کنه، قطع میکنم. این چه شرط احمقانه ای بود!

میخوام که عصر برگردم، برادرم میگه که عصر میخوایم بریم خونه عمه اینا میای ؟ با غیظ میگم که نه! بعد که زنگ میزنم مادر و میگم کی میخواد عصر بیاد خونمون؟ من حوصله مهمون رو ندارم، میگه که هیچکس!

یه جوری هماهنگ میکنم که عصر که میرم داخل خونه کسی نباشه، میرم دوش میگیرم و لباسام رو میشورم، زیر دوش بازم سناریو ها رو مرور میکنم... عید باهاشون هیچ جا نرم، ماشین رو به دیوار بکوبم تا حرصش در بیاد، با طعنه و‌کنایه حرف زدن تحقیرش کنم و‌جنگ فرسایشی راه بندازم، لابی کنم تا توی خونه همه بهش کم محلی‌ کنن، تا چند ماه باهاشون حرف نزنم...

اما یه سناریو دیگه نمی دونم از کجا به دلم میاد، وقتی رسیدن خونه برم دم در و بلند بگم من معذرت میخوام، معذرت میخوام بی ادبی کردم، بی احترامی کردم، گوه خوردم، شما منو ببخشید... بعد دستشون رو ببوسم و به پاشون بیافتم!

میرم تو فکر.... خیلی سخته؛ نَسَخه سناریو؛ فکرشم عرق سرد روی پیشونیم میشونه!

برادرم که میاد میبینم تنهاس، میگم کجان میگه رفتن جمعه بازار، سوئچ ماشین رو ازش میگیرم، میرم توی بلوار‌ نزدیک بازار، اینبار زنگ میزنم به خودش. جواب که میده میگم خوبی؟ من نزدیک بلوار هستم خواستید برگردید بگید بیام دنبالتون، جا خورد، گفت کجای مگه، میگم که نزدیک بلوار.

یکم بادوم هندی میگیرم، سعی میکنم کمی تمرین کنم جمله معذرت خواهی رو، به این نتیجه میرسم جمله گوه خوردم یکم ناجوره!

زنگ میزنه که اول فلکه هستیم...

سوار که میشن مشخصه توقع نداشتن من بیام دنبالشون، چیزی نمیگن، ساکتن و نگاه نمیکنن.

تماس چشمی برقرار میکنم و میگم که من معذرت میخوام که بس احترامی کردم، ببخشید که بی ادبی کردم، غلط کردم نفهمیدم عصبانی بود.

زیر لب خنده ای می کنه و میگه باشه... نمیخواد زیاد جدی بگیره، باز تکرار میکنم و می گم که می بخشید یا نه؟ 

وقتی می بینه جدی ام جدی جواب میده که من که مشکلی ندارم این مشکلات توی زندگی پیش میاد و .... خم میشم و دستش رو می بوسم و رو به عقب دست مادرم رو هم میگیرم و می بوسم... حرکت که میکنیم برای اینکه یخمون آب بشه میگم که شانس آوردید که بخشیدید وگرنه باید پیاده میرفتید خونه :) میخندن.

میبرم براشون بستنی میگیرم، وقتی بستنیش رو تموم میکنه باز سرش رو یهو بوسم و میگم بازم بیخشید، حرفی نداره برای زدن.

توی خونه بیشتر حرف میزنم تا اوضاع عادی بشه، تا باز احساس راحتی کنن و به زودی به کار بهم زدن آرامش خونه و ما برگردن و....

شب با مادرم میرم که شیرینی بگیرم از ستارخان، توی راه کمی صحبت می کنیم، درد و دل میکنه... من اما بیشتر ساکتم. بی حسم. دلم میخواد بگیرم بخوابم و سیصد سال دیگه بیدار بشم.


پ.ن: پشت ارگ سر پیچ یه بستنی بندی هست که بستنی زغالی داره، حواستون باشه وقتی که میخورید علاوه بر اینکه کلا زبون و دهنتون سیاه میشه، خروجی تون هم میشه مثل نفت خام! البته هرچند قابلیت اشتعال داره اما فاقد ارزش ریالی هست. و متاسفانه چون از تولید داخل هم حمایت نمیشه و از ترکیه وارد میکنن با حسرت آب میریزی بر این طلای سیاه! (محض مزاح پست)

پ.ن: برادرم گویا پهلوش کوفته شده بود، گفتم نوش جونش، دعوا رو اونا راه انداختن دیگه نمی شد که قسر در برن.

پ.ن: هیچوقت من شروع کننده دعوا ها نبودم، چون خوب میدونم چطور باهاش صحبت کنم که جوش نیاره، دقیقا از چه کلمه ای استفاده کنم یا نکنم، اما بقیشون نمی فهمن و همیشه اونا خراب میکنن و من اما باید قضیه رو با مایه گذاشتن از خودم جمع کنم، من میشم آدم بده داستان :(

پ.ن: موندم دفعه بعد دیگه باید چطور بزنم به سیم آخر !! فکر کنم تنها راهم این باشه که برم یه تخته چوب پیدا کنم بدم دستش گردنم کج کنم بگم بزن، بزن بر گردن این مسکین و بیچاره ای سلطان، پادشاه، قدر قدرت، Mighty ، Superman .


ادامه مطلب...
۲۶ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۴۵ ۴ نظر

روز هفتم

رسما یه هفته هست باهاشون حرف نزدم، هیچ.

دیروز میخواست مثلا جوری وانمود کنه که انگار شرایط عادی هست، گفت بیا موهای پشت گردنم رو درست کن، گفتم کار دارم و رفتم توی اتاق.

الانم رفتن شهرستان.

امیدوارم کمی فکر کنند و به خودشون بیان که دارند چیکار میکنند. هرچند بعید میدونم اما اینطوری بهتره برام، ما که توی حالت عادی هم حرفی با هم نمی زدیم الانم فقط اسمشه که قهریم. وگرنه تنها فرقش همون سلام اول کار هست و چیزی که به نفع منه اینه که دیگه حداقل کمتر به پام می پیچند سر مسایل بیخودی.

و اما چیزی که یهو درباره خودم متوجه شدم این بود که چقدر واقعا توی تصمیم گیری هام ضعیفم و وابسته؛ یه جورایی این موضوع که اونا همش سعی دارند بچه هاشون رو وابسته به خودشون نگه دارن عصبانیم میکنه. هر بار که مثلا برادرم از پشت تلفن میگه که میخوام فلان کار رو انجام بدم و مامانم یهو شروع میکنه به منفی بافی و هزار تا عجز ناله کردن برای منصرف کردن برادرم از تصمیمش عصبانی میشم و باهاشون بحثم میشه.

واقعا گاهی بزرگترین خیانت رو همین پدر و مادرا به بچه هاشون میکنند، از روی محبت! پوف. چه محبت بی ارزش و خطرناکی.


ادامه مطلب...
۱۰ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۵۴ ۶ نظر

دوتا داد

فقط دوتا داد زدم، اما صدام تا الان گرفته، حقشون بود.

الانم دو روزه که باهاشون حرف نزدم، حتی سلام هم نکردم وقتی میام خونه. نگاه هم نکردم. غذا هم از بیرون گرفتم که سر سفره هم اتفاقی باهاشون مواجه نشم، از در میام داخل و بدون یه کلمه حرف میام بالا توی اتاق و این روند رو میخوام ادامه بدم.

نمیدونم اما اینبار دیگه واقعا بدجور بریدم. خسته تر از اونی هستم که باز بخوام همه چیز رو مثل روال عادی ادامه بدم و دوباره بعد از مدتی، احساس سرخوشی کنند و عروسی بپا کنند.

فعلا در همین حد.

ادامه مطلب...
۰۶ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۴۳ ۷ نظر

پیشونی نوشت

_ انتهای قدرت می بینی اونی که خودتو واسش فروختی، اون شاه؛ یک آدم ضعیف و حقیر مثل خودت بوده و تو می مونی که اگر اینطور هست پس چرا خودم شاه نشدم، و این یعنی حسرت .
_ چقدر عشق و حال کردنامون تلخ و بدمزه میشه وقتی که به این فکر می کنیم که خدا بی حساب و کتاب لذت به کسی نمیده تو این دنیا! بالاخره یه جایی از توی دماغت می کشه بیرون، خوشی باشه اونور.
_ گویا این ماه قراره حقوق رو دیر تر بریزن، اگر اینجا که هستم هم توزرد از آب در بیاد دیگه شیراز نمی مونم برا کار، توی این مدت چه خودم و چه دوستام که هر کدوم جاهای مختلفی مشغول شدن و جاهای زیادی برا مصاحبه رفتن ، باید بگم که برنامه نویسی توی این شهر واقعا مزخرف و بی ارزش هست. اصلا ارزشش رو نداره.
_ یکی از همکارای قدیمیم که دختره، دایم زنگ میزنه و پیام میده و درباره شرکت هایی که میخواد بره برا مصاحبه یا رفته مصاحبه صحبت می کنه، نمی دونم چرا اما در کل خیلی هم پر حرفه. گاهی اوقات انگار اصلا حواسش نیست که داره با یه مخاطب حرف می زنه، حس میکنی همینطوری داره برا خودش حرف میزنه، اونم با سرعت زیاد! اون روز هم داشت میگفت که جای جدید چه مشکلاتی داره و نمی دونم چی شد که بحثش کشیده شد به اینکه بخواد شرایط خانوادگیش رو توضیح بده و اینکه تنهاست و شرایط خانوادش طوری بوده که منزوی بزرگ شده. در عین حال که باهاش احساس همدردی می کردم دیدم که خودم هم چقدر از شبیه همین شرایط رنج و سختی دیدم، اینکه الان اینقدر تنهام و آدمای کمی اطرافم هستن. همیشه ار فامیل دور بودیم، چون اونا شهرستان بودن و ما شیراز، رابطه مون هم سالی یکی دوبار اونم توی شلوغی بوده، در واقع انگار هیچوقت توی قوم و خویش نبودیم. بعدشم که همیشه سرم توی درس بود و تنها چیزی که خانوادم بلد بودن این بود که درس بخون، قرآن بخون. هر وقت میدید دارم می خندم ، یا با آتاری بازی می کنم باید اشکمون رو در میاورد.
بعدشم که فقط کار، کار، کار... تا شاید بتونم حداقل های زندگی خودم رو بدست بیارم. چیزایی که هیچوقت هیچکس بهم نداد.
گفت اینم پیشونی نوشت ما بوده، منم توی ذهنم تکرار کردم. واقعا چقدر سرنوشت ما به محیط پیرامونمون بستگی داره، جوری که انگار شقی از توی رحم مادرش مشخصه که آخرش میره جهنم، حالا هر چقدر هم که بگید این اختیار داشته، اما هیچوقت انتخاب های که داشته رو نمی بینیم.

_ از خودم بدم میاد. دلم میخواد نباشم یه مدت.
ادامه مطلب...
۰۳ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۵۵ ۳ نظر