ذِهنک ツ

❞ قلب نا آرامی می‎کند تا اینکه به ایمان گره خورَد ❝

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

جمعه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۵۲ ب.ظ
سه خواهر

سه خواهر

برام توصیفش کن همونطور که دیدی.

این دیالوگی از سریال مارکوپولو بود که خان خطاب به مارکو میگه، به عنوان تنها وظیفه ای که داره و باید به خوبی انجامش بده وگرنه ممکنه جونش رو از دست بده. اینکه وقتی به جایی فرستاه میشه به خوبی نگاه کنه و بعد برای خان توصیف کنه. توصیف واقعیت به دور  از هر گونه قضاوت شخصی و اعمال نظر. برام جالب بود!

فکر کنم باید یاد بگیرم که گاهی اینطوری به اطرافم نگاه کنم.

در سکانسی سه ستاره در آسمان کنار هم در یک راستا نشون داده میشه که اسمشون سه خواهر هست.

وقتی از خونه مادربزرگم به ستاره ها نگاه میکردم همیشه اونا رو میدیدم اما نمی دونستم اسمشون چیه و هر جای دیگه هم که به آسمان خیره میشدم دنبال اون ستاره ها میگشتم. واقعا چرا این سه تا خواهر باید همینطور مجرد مونده باشن تا چشم پسرای مجردی مثل من همیشه دنبالشون باشه ! :)))

خب تقصیر من چیه، چه میدونستم این سه تا ستاره، سه خواهر هستن :)


ادامه مطلب...
۲۷ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۵۲ ۰ نظر

برنامه دو 3

دویدن رو از امشب شروع کردم، تنهایی.

برنامه گوشی رو تنظیم کردم برا سه کیلومتر دویدن، اما دو کیلومتر که شد دیدن ریه هام به سرفه افتادن و بهتر دیدم که بیخیال بشم فشار بیشتر رو.

ببینم میتونم فردا کامبوجا هم گیر بیارم یا نه، بلکه بشه از شر این اضافه وزن و چربی کبد خلاص شد.


ادامه مطلب...
۲۵ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۳۲ ۸ نظر

یه نفر

حس بدی دارم، انگار یه چیزی‌کمه.

شاید جای خالیِ یه نفر...

ادامه مطلب...
۲۳ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۰۹ ۲ نظر

22 بهمنو و مصادره و گرین لند

اولش میخواستم فیلم لاتاری رو ببینم، وقتی رفتم بگیرم دیدم تموم شده همه سانس هاش.

بچه های شرکت همه بلیط مصادره رو گرفتن، من اما گفتم نمیام. چون سه تا از خانم های پشتیبانی هم قرار بود بیان و من معمولا چنین جمع هایی احساس راحتی نمی کنم.

تا اینکه شنبه دوتا کنسلی خورد و چون بلیط ها داشت سوخت میشد به اصرار بچه ها گفتم اوکی.

فیلم که از نظرم زیاد جالب نبود. شاید به سختی حتی بشه گفت فیلم طنز. هرچند یکی دو صحنه خیلی کمدی داشت.

بعد از فیلم هم پیشنهاد شام دادن که بریم بیرون ، اولش رفتیم یه جای خیلی باکلاس که بعد دیدیم عروسی اونجا هست و زدیم به کاهدون. رفتیم گرینلند و تا پاسی از شب به خندیدن و خوردن گذشت و البته شام هم گرون و خیلی خوشمزه بود.

صبح از زیر پتو به دوستم زنگ زدم میگم سلام

میگه سلام

میگم کاکو نیگاه، من ای بالشو اون وری میکنم قسمت خنکو میزارم زیر سرم میگم الله اکبر، تو هم پتو بکش رو سرت بگو مرگ بر امریکا

:)

البته رفتیم راهپیمایی اما خب زیاد راه نرفتیم :) [ اصنم بادکنک نگرفتیم انگار بجه ها بگیریم دست ] و ظهر هم دوستم گفت پیتزا بزنیم و خودش حساب کرد و منم چون هر سری باید دو ساعت باهاش بجنگم که کاکو شماره حساب بده دیگه گفتم چون حوصلتو ندارم یکی طلبت :)


از دوستم شماره یه خانوده خوب گرفتم که بدم مادر مثلا برام آمار بگیره، بعد از سه هفته اصرار تازه میگه زنگ زدم گوشی بر نداشت، و همه چیز تا کنون فراموش شده. انگار واقعا دلشون نمیخواد اتفاقی بیافته. عافیت طلب شدن، نمیخوان از کنج راحتی خودشون بیان بیرون و همه چیزو به چندتا دعا حواله میکنن که اینطور بشه و آنطور بشه ولی حاضر نیستن خودشون دست به اقدامی بزنن و پا پیش بزارن.

بعد از کلی داستان تازه برگشته میگه حالا زنگ زدم چی باید بگم؟ شما بگید :|

بعد تازه میگه حالا باز سفت و سخت میخوای؟ :|

و من عاجز می مونم از توصیف این حالت سفت و سخت ! میگم دقیقا چطور باید سفت و سخت بگیرم؟ که شما دیگه قبول کنی و هی نپرسی برای در رفتن از زیر بار مسئولیت.

هعی.

مدتیه که فکرم فرصت کرده به چیزهای دیگه ای توی زندگی غیر از کار فکر کنه، می بینم که تا الان چقدر زندگی نکردم! اصلا انگار هنوز متولد نشدم.

چقدر زندگیم تا الان خطی بوده، همیشه پشت کامپیوتر و تنها. و انگار به این وضعیت عادت؛ نه انس گرفتم و می ترسم که نتونم با یکی دیگه جمع بشم. واقعا هیچ شناختی از خودم ندارم و نمی دونم ممکنه چطور به نظر بیام.

میخواستم بدونم واقعا مرد از لحاظ قانونی چه وظایفی داره؛ داشتم قوانین مربوط به نفقه رو میخوندم، به این نتیجه رسیدم که از لحاظ قانونی ... مرد واقعا داره سر خودشو زیر گیوتین میزاره با ازدواج! مسئولیت هاش خیلی سنگینه ، مگه ما میخوایم چیکار کنیم ؟ واقعا خیلی اوضاع بد شده، بعضی ها واقعا متوجه نیستن، فقط کافیه اسم حلال خدا رو بیاری.... باید از هفت خان رستم بگذری اما حرام خدا رو در عرض چند ثانیه هم میتونی داشته باشی :(((

همه هم کر، کور. هیچ کس انگار براش مهم نیست. دختره با کلی منت قبول کرده که مهریه اش 70 سکه باشه، بعد شرط گذاشته که حتما خود حضرت آقا باید خطبه اش رو بخونه! و اینقدر ایشون نمی فهمیدن که آقا خطبه ای که مهریه دختر بالای 14 سکه باشه رو نمی خونن! اینم حال روز این روزهای خیلی از دختر های مذهبی ما.

حالا ایشون خوبه بگیم که شما که خودت سر کار میری، دیگه من چرا باید هم خرجت رو بدم، هم مهریه اونم 70 سکه! تو اصلا خودت میتونی اینقدر درآمد کسب کنی که توقع داری پسر بتونه اینقدر بهت پرداخت کنه؟

از استخر بر می گشتیم، دوستم میگه محمد فقط خانم کارمند بگیر، واقعا نمی رسونی محمد، خودتو بدبخت نکن، و من سکوت میکنم.

خانم خودش پرستاره، دختر خاله اش هست، بهش میگم فقط برو خدا رو شکر کن. تو خیلی شرایطت جور بود، همسرت هم معلومه خیلی خوبه، همسر خوب بهترین نعمته، قدر بدون. میگه می دونم، واقعا هر روز شکر میکنم. باز سکوت میکنم.

اندکی پول هست که نمی دونم ماشین بگیرم، بزارم بانک سودش بگیرم تا بعدا بتونم هزینه های عروسی و رهن خونه رو بدم، زمین بگیرم تا گرون بشه ... یا هیچ کاری نکنم.

این بود لونده نوشت به مناسبت پیروزی انقلاب.


ادامه مطلب...
۲۲ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۰۲ ۴ نظر
شنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۳۸ ب.ظ
قیدار

قیدار

وارد خونه که شدم دیدم کف پذیرایی دراز به دراز افتاده، فهمیدم که باز خبری شده، نفس عمیقی کشیدم از اون نفس ها که موقع پریدن از بلندی آدما میکشن.

از مامانم پرسیدم که چی شده، گفت هیچی بلند شده که بیاد توی آشپزخونه سرش گیج رفته اینم بجای اینکه بشینه تا خون درست به مغزش برسه و بلند شه دویده با کله رفته توی دیوار!

حالا هم میگه سرم درد میکنه. چشمم که به من خورد انگار بچه ای که باباشو دیده باشه، شروع کرد به نفس های هس  هس کشیدن و حال خود خراب نشون دادن، مامان گفت که کمکشون کن بره دستشویی. زیر بغلش رو گرفتم دیدم اوه، وضعش خیلی خرابه، اصلا راه رفتن هم یادش رفته! با برادرم بردیمش بیمارستان، میگفت رفتیم اونجا من نمیتونم حرف بزنم خودتون بگید که چطور شده.

خدا رو شکر موردی نبود، از سرش عکس گرفت و یه سرم بهش زدن، گفتم خدا کنه که بیخیال بشه. این واسه یه سردرد ساده اونقدر به خودش تلقین میکنه که آدم فکر میکنه طرف واقعا گلوله تانک بهش اصابت کرده.

فرداش مامان گفتم که امروز چطور بود، گفت هیچی، صبح نشسته گریه کردن که نکنه یه وقت بمیرم!! واسه یه سردرد ساده! سری تکون میدم و میرم توی اتاق. تا چند روز هر زیر لب غرولند میکرد. سکوت میکنم و همش با خودم تکرار میکردم که حواست باشه عصبانی نشی، آروم چیزی نیست.. یکم صبر که چیزی نیست.

اوضاع کار خوبه، واقعا اینجا از لحاظ اعصاب خیلی آروم ترم. زمانبندی ها اذیتم نمی کنه و استرسم کمه. امروز مدیرمون خواست که صحبت کنیم، حرف کلیش این بود که نقد کن اگر چیزی اذیتت میکنه حتما بگو. و اینکه سعی کن دخالت کنی تو کارها. به نظرم این قضیه با مصاحبه هایی که اخیرا انجام داده بی ربط نباشه، چون آخر وقت هم یک نفر برای مصاحبه اومده بود که احتمال اینکه به تیممون اضافه بشه خیلیه. حس کردم نگران بود که اینجا با توجه به تجربه های قبلیم مساله ای اذیتم کنه و من ابراز نکنم و بعد بخوام بزارم برم.

یه کم صحبت کردیم و چندتا خوبی از شرکت گفتم و گفتم که تنها حس بدی که دارم اینه که جو صمیمانه اینجا ممکنه بعدا مشکل ساز بشه. البته باید اعتراف کنم که روم نشد که واقعا بگم که گاهی بچه ها زیادی مشغول حاشیه میشن و روی کار تمرکز ندارن. نمیدونم چطور میشد این حرفو زد در حالی که عملا انگار زیرآب همه تیم رو زده باشی وقتی که هنوز خودتم نسبت به حرفت مطمین نیستی.

همچنان استخر میریم و هربار یه حوله میگیرم و میارم خونه :) تازه سفارش جدید هم میگیرم هر هفته که رنگ آبی بیار این هفته!


کتاب قوانین قدرت رو هر وقتی گیر بیارم توی خونه میخونم، کتاب قیدار رو هم جدیدا شروع کردم به خوندن از روی فیدیبو برای وقتایی که توی خط واحد هستم تا برسم شرکت. ممنون از عزیزی که قیدار رو بهم معرفی کرد، توضیحات کتاب رو که دیدم گفتم اوه نمیشه نخوندش! :) La extrañé.

 به این فکر میکنم که باید کم کم برم ورزش اما هوا خیلی سرده شبها. دارم چاق میشم و پیرهن هام داره تنگ میشه :))) حالا کی بدووه این همه راه رو! خخ تازه شام هم باید سبک بخورم.

همچنان احساس سردرگمی در زندگی دارم، حس میکنم هدفی ندارم و نمی دونم باید چه هدفی داشته باشم، اصلا نمی دونم آیا واقعا هدفی هست که منو به وجد بیاره یا نه! من به عنوان یه کمال گرای عجیب.

خب نویسنده در همینجا سر قابلمه لونده دادن رو میزاره روش تا سر نره زیرش رو هم خاموش میکنه و گاز رو هم می بنده :)


ادامه مطلب...
۱۴ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۳۸ ۴ نظر