❞ قلب نا آرامی می‎کند تا اینکه به ایمان گره خورَد ❝

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

جمعه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۱۷ ب.ظ
دندان خرد شده

دندان خرد شده

دیروز (خب حقیقتش دیروز نبود اما در حوصله نویسنده نمی گنجه که بخواد حافظه نازنین خودش رو برای به یادآوری رویدادی ناخوشایند در گذشته نزدیک تحت فشار بزاره!) موقع صبحانه تصمیم گرفتم که کمی از خرما کنجد تهیه شده در سفره صبحانه تناول کنم که در نتیجه مقدار اندکی اندازه بند انگشتی از اون رو جدا کرده و در دهان گذاشتیم و بلافاصله با اولین فشار دندان ها صدایی به گوش رسید شبیه قُرُچ؛ که گویا چیزی شبیه سنگریزه درون محتوای خرما کنجد بود و باعث شد که مقداری اندکی از دندان آسیاب جونده آن از میزبان خود جدا شده و مسیر خودش به سمت کائنات رو از سطل آشغال آشپرخانه شروع کند!

و اینگونه خاطر ما مکدر شد و صبح خود را با اوقاتی تلخ شروع کردیم که گویا پروردگار عالم قصد کرده که ما رو اندک اندک نابود کنه و هر بار ذره ای از این حقیر رو از تن جدا کرده تا جایی که فرد توانایی خوردن رو از دست بدهد و به مرور ضعیف شده و سپس با وارد کردن یک میکروب زوار در رفته شیره ای، ما رو در بستر دراز کرده و به سوی خود بالا ببرد!

گویا در همین دوران، تیم بارسا توانسته بود که نتیجه ای شگفت انگیز رو در تاریخ فوتبال به ثبت برسونه که نویسنده اصلا براش مهم نیست! پس این موضوع همینجا زمین گذاشته میشه.

صبح به دعوت دوستان و به طمع کلپچ، خواستیم که به کوه رفته و چربی های لذیذ رو در فضایی معنوی و سرشار از طبیعت میل کنیم که خب همین کار هم کردیم، اما در ادامه پرده از مکر و حیله دوستان برداشته شد و فهمیدیم که باید کل مسیر تا بالای کوه که بز کوهی رو هم از نفس می انداخت طی کنیم! و الان به این فکر می کنم که آیا واقعا توانستم از اون سفره کلپچ، توشه ای برای روز مبادای خود بر گیرم یا اینکه آخر کار مجبور شده ام که از ذخیره خود هم چیزی روی آن بگذارم تا بلکه خرج سفر تا بالای کوه فراهم شود و غرور این قهرمان روزهای نه چندان دور در مقابل سیل جمعیتی که از کوه بالا و پایین می رفتند خدشه دار نشود و همواره اینگونه در ذهن افراد حاضر در پای کوه که بعضا با وسایل حرفه ای کوهنوردی که روزگاری مردمانی با آن قصد هیمالیا می کردند و بعضا سبیل پهلوانی گذاشته تداعی شود که شخص بالارونده مدت های زیادی به سراسر کشور ها و نقاط عالم سفر کرده و هر بار هم به جای گرفتن ویزا و عبور از گیت مربوطه، از بالای کوه ها خود را به نقطه مورد نظر خود رسانده است.

لذت خوردن آب انار بستنی هم به واسطه خزیدن چیزی در پاچه نویسنده که بسیار هم رفتاری دوستانه داشت و بسیار هم چهره آشنایی داشت، کوفت شد! اصلا زهر شد.

 

همچنان کاری در جهت تغییر اوضاع انجام نمی دهم! منتظر آن اتفاق هستم.

۲۰ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۱۷ ۰ نظر
جمعه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۴۳ ب.ظ
کلیشه های ذهنی یک آلوچه

کلیشه های ذهنی یک آلوچه

این چند روز ذهنم خیلی آشفته بود که چرا نمی تونم توی زندگی تمرکز داشته باشم. در واقع فکر می کنم این عدم توانایی در تمرکز ناشی از اینه که روی یک هدف توی زندگیم متمرکز نیستم و نمی دونم باید چه راهی رو دنبال کنم.

از طرفی همه چی رو گره خورده به کار و درآمد می بینیم و رسیدن به این هدف خودش باعث شده که همه ی دیگر اهدافم تحت الشعاع قرار بگیره، یعنی در واقع همه کارهام ، همه ی خودم و توانایی هام موکول شده اند به بعد از درآمد و کار ثابت و امنیت شغلی!

یک سمت جبهه ای وجود داره که منو تشویق به کار دولتی و عافیت دائمی میکنه. شغلی که خیالم راحته که می تونم روی حقوق سر ماه برنامه ریزی کنم و مطمئن باشم با هر تلاطمی کارم رو از دست نمی دم و حداقل اینطوری بتونم یه وامی بگیرم و خانه ای اجاره کنم و نون خودم رو در بیارم.

و در سمت دیگه جبهه ای که میگه برو دنبال استعداد هات و روتین ها و کلیشه هایی مثل حقوق سر ماه و 30 سال بیمه و این حرف ها رو بیخیال شو و سعی کن نهایت خودت باشی و از چهارچوب ذهنی کارمندی خارج بشم و ریسک کنم.

این سردرگمی بیشتر از هر چیز دیگه ای آدم رو رنج میده و روح اش رو مثل شمع آب می کنه. اگر سختی باشه حاضرم بکشم، درد باشه، دوری باشه، گشنگی باشه، غربت باشه حاضرم همه اش رو به جون بخرم اما بدونم برای چی دارم این راه رو میرم و بدونم راهی که انتخاب کرده ام درسته و بالاخره طعم آرامش و موفقیت رو می چشم.

ای کاش می شد از کسی کمک گرفت، اوضاع اقتصادی خوب نیست و ریسک برای قشر ضعیف و متوسط تقریبا غیرممکن هست.

یک ذهنیت وجود داره که وقتی بهش فکر میکنم یک قدرت عجیبی رو در خودم حس میکنم اما امان از این چهارچوب های ذهنی از پیش تعریف شده که مثل یک تله ذهن آدم رو توی خودش اسیر کرده و بهش اجازه نمیده که رشد و حرکت کنه. اون ذهنیت هم اینه که زندگی رو واقعا به شکل یک مسابقه و یک شانس رستگاری که فقط یک بار برای انسان اتفاق می افته ببینم، یکبار، فقط یکبار این شانس رو داری که به چیزی که دوست داری بپردازی، پس چرا یک عمر غصه این رو بخورم که نکنه سر ماه گرسنه بمونم، نکنه بعد از ده سال گرسنه بمونم، نکنه و بعد از 20 سال سقفی بالاسرم نباشه یا بعد از 30 سال از کار افتاده بشم و دیگه از گرسنگی بمیرم!

چقدر خوب می شد اگر میشد این کلیشه های ذهنی رو کنار زد و با خیال راحت و در آرامش به چیزی که میدونی بهش علاقه داری و پرداختن بهش آرومت می کنه بپردازی و دیگه این همه غصه های الکی نداشته باشی، آخه مگه تا الان غیر از یک چشم بهم زدن گذشته که بعد از این بخواد بیشتر طول بکشه! این یک چشم بهم زدن رو چرا باید اینقدر استرس اتفاقاتی داشته باشم که معلوم نیست می افتند یا نه!

آیا کسی اون بیرون هست که مثل من فکر کنه و بخواد بهم کمک کنیم؟!

۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۴۳ ۰ نظر
پنجشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۰۶ ب.ظ
چرت نوشتانگا پرتشان ته دسپارچ است

چرت نوشتانگا پرتشان ته دسپارچ است

این مطلب قراره فی البداهه چیزی رو توصیف کنه که خودش هم نمی دونه یعنی چی! مثلا امروز که پنج شنبه هست و تعطیله و وقتی که بعد از ظهر از خواب بیدار شدم یه لحظه اصلا فراموش کردم که الان در کدام برهه از زمان و در کدام مختصات از مکان و روی کدام سیاره و در چه وضعیتی از سلامت و تندرستی هستم!

که خب بعد از اینکه آب دهانم رو قورت دادم حس کردم که کمی گلوم درد گرفت و یاد اون دستی که دیروز به عضو جدید تیم مون داده بودم که بعدش طرف گفت دیگه ببخشید سرما خورده بودم ولی دیگه به نفر دوم که رسید گفت که مریضه و دست نمیده و ما هم گفتیم که ما سهمیه مریضی امسال مون رو دریافت کردیم! بعد از بیان صدایی شبیه هِه که منظور ادا کننده احتمالا این بوده که چه ساده ای تو! به اطراف نگاه کردم و فهمیدم که آخرای سال هست و منم الان خونم و هیچ ایده ای هم ندارم که میخوام چه غلطی توی زندگیم بکنم و فقط به صورت کلی می دونم که قراره روزی آدم بزرگی بشم و کار خارق العاده ای رو انجام بدم که همه افراد رو به وجد خواهد آورد و تحسین شون رو بر خواهد انگیخت، که خب تمام این اتفاقات در حدود چند ثانیه پس از باز شدن دریچه های رو به دنیا از ذهنم گذشت و رفتم پایین و یه قرص کلداکس به همراه قلیلی آب تناول کردیم به این امید که حساب کار دست جناب ویروس آمده باشه و بفهمه صاحب این بدن با هیچکی شوخی نداره و بلافاصله دنبال بدن دیگری برای راه اندازی کسب و کار خودش باشه.

نور اتاقم معمولا کم هست و عکس پس زمینه هم همیشه تم تیره رنگی داره و این روزها بیشتر چیزهای اطرافم تم تیره پیدا کردند، بدون اینکه خودم هم متوجه باشم هر جایی که پا می زارم خود به خود همه چیز تم تیره و تاریک پیدا میکنند و در سکوتی وهم انگیز و نا امید کننده فرو می روند. انگار خودکاری مشکی شدم که جوهر خودش رو توی دریای اطراف پس میده و هیچ کنترلی هم روش نداره.

دیشب در یک تماس تلفنی از فردی که مشمول طرح رایگان شده بود نقشه مسافرت به چند شهر و استان داخلی و چند کشور آسیای میانه رو کشیدیم و حتی محل اقامت رو هم اوکی کردیم و از ضرورت و لزوم مسافرت برای جسم و روج حرف ها به میان آوردیم و هر بار که بحث به نزدیکهای خب دیگه چه خبر نزدیک میشد از قبل بدون هماهنگی بحث دیگری رو از بخش آرشیو "حرف های الکی که می شود نگفت" بیرون آورده و بدین گونه به این دوست و فامیل نزدیک خود کمک کردیم تا از خجالت مخابرات در آمده و غصه زیر دین ماندن نداشته باشد و بتواند با خیالی آسوده تولد خود را جشن گرفته و به این فکر کند که از زندگی حداکثر استفاده رو می توان برد فقط کافیه که وقتی مخابرات بهت پیام تبریک تولد و یک روز مکالمه رایگان می فرسته بتونی به نزدیک ترین و دم دست ترین آدم بیکار و پر حرف مخاطبینت دسترسی پیدا کنی و گزینه تماس رو بزنی و بقیه اش دیگه مهم نیست، کافیه بزاری گذر زمان کار خودش رو بکنه و تو فقط بلند با دهانت فکر کنی، همین.

گویا شخص مورد نظر که امید خانواده جهت وصلتی ناب با خانواده ای بود که به اصطلاح  آشنا نامیده می شوند، قصد کسب دانش و استفاده از محضر اساتید دانشگاه و طی مدارج عالیه رو داشتند و در میل به این هدف خود چنان جدیت به خرج داده اند که از پذیرش هر گونه حواس پرتی و موجودی مزاحم ذیل نام خاستگار و ماستگار خودداری کرده و یحتمل مسلط به فنون نه گفتن هم می بوده اند و اینگونه امیدها در هوا پخش شدند و نویسنده دوباره به دوران خلسه فکری خود تا پیدا شدن مورد دیگه وارد شدند و ترجیح دادند اجازه بدهند هر چیزی مسیر خودش رو طی کنه و وسط کار هی اینقدر از خداوندگار سوال نپرسیدند که داری چیکار میکنی، یا میخوای چیکار کنی، یا اون آچار چرخ رو واسه چی برداشتی، یا چرا اون سیم رو زدی توی پریز تلفن و ... به تجارت و کسب و کار خود بپردازند.

خوانندگان و شنوندگان عزیز، همیشه حواستون به دکمه انصراف که دقیقا کنار دکمه ذخیره واقع شده است باشه و سعی کنید تا هر چند دقیقه یکبار دکمه ذخیره را بفشارید تا مبادا مثل نویسنده این مطلب ناگهان دچار غفلت شوید و بعد از تلاش و عرق ریختن برای نوشتن یک "متریال متن" خوب و چرت نوشتی عالی، دکمه انصراف رو به نیت ذخیره بزنید و در زمره احمق ها در بیایید.

 

پ.ن: عکس تزیینی می باشد.

۱۲ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۰۶ ۰ نظر
يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۲۲ ب.ظ
واقعا من ربک؟

واقعا من ربک؟

همه کارهای ما زیر آواری از تعارفات روزمره و پیشفرض های الکی دفن هست، وای از اون روزی که بهت میگن خب، اون تشریفات که هیچی، بگو ببینم واقعا خدات کی هست ؟؟!!
چی داریم که جواب بدیم، واقعا خدامون کیه؟ تعارف رو بزاریم کنار، آقا خدا رو به خدایی قبول داریم ؟! همون خدایی که خدا هست !
من که اینطور فکر نمیکنم. گرز آتشین اول رو که فکر کنم میخورم ! من فقط به وجود یک قدرت برتر به نام خدا اعتقاد دارم اما اعتقادی که تاثیری در عمل ام نداره، اون را موثر و عامل هیچ حرکتی نمیبینم به جز بدبختی هام!
فکر میکنم بهتره که خودم اعتراف کنم که من اگر خدا رو قبول داشتم حال و روزم این نبود. خدایی که ازش مثل خدا حساب ببری ! اون خدا کجای زندگی ماست ؟
فقط نعره نکیر و منکر توی قبر تاریک و تنگ هست که ناگهان تمام اون تشریفات و تعارفات و میزنه کنار و ذاتت رو بهت نشون میده، که اگر تو خدا رو قبول داری، پس از چی ترسیدی ؟ هرچقدر هم اونا وحشتناک و خشن فریاد بزنند، تو که خدا رو به خدایی قبول داری و با این اصل زندگی کردی یک عمر و از پشت پرده بهش ایمان آوردی، حالا که دیگه همه چیز کنار رفته چرا بترسی که بگی الله !
اون جاست که یادمون میره، ذره ای شک و تردید همه چی رو از یادمون میبره، اون وقت معلوم میشه خدات کیه!
خودمونیم، بیایم تعارفات رو بزاریم کنار و یه نعره مَن رَبُک توی تنهایی و تاریکی سر خودمون بزنیم، ببینیم واقعا چه جوابی داریم بدیم، میتونی ادعا کنی که الله خدای من هست؟ خدایی که یک عمر به خاطر اون زجر کشیدم، به خاطر اون عبادت کردم، نه عبادتی که لذت خودم در اون باشه، عبادتی که در عین حال واسم تلخ بود، خدایی که به خاطرش زخم زبان خوردم و صبر کردم و گفتم باشه خدا اشکال نداره، تو که میبینی، اونور حساب میکنیم.
واقعا خدای تو کیست ؟!

۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۲۲ ۱ نظر
يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۱۳ ب.ظ
پازل زندگی

پازل زندگی

داشتم به این فکر میکردم که خدا الان واقعا چی از من میخواد، سعی کردم خودم رو بزارم جای خدا ! سعی کنم تمام عمر خودم رو در یک لحظه ببینم، از اول تا آخرش با همه اتفاقاتی که در اون می افته. بعد سعی کنم اینها رو مثل قطعات پازل در نظر بگیرم و بزارم کنار همدیگه. ببینم واقعا چه تصویری خواهد شد.

وقتی که تاریخ سرگذشت افراد رو میخونی، میبینی که سرگذشت اونها یه مقدمه، شروع و پایان داره و یک پیام داره. خدا یک سری اتفاقات خیلی جزیی و ریز رو توی زندگی هر شخصی رقم میزنه تا اینکه این پازل های خیلی کوچک خودشون تشکیل دهنده یک قطعه دیگه رو میدن، و اگر اونقدر تلاش کنی و به جستجوی خودت بپردازی شاید شانس بیاری و بتونی همه قطعات رو کنار هم بزاری و جواب معمای زندگیت رو بگیری.

تازه از اونجا به بعد میتونی بگی من از زندگی چی میخوام، هدفم چیه و باید چیکار کنم. تازه از اون موقع هست که آرامش داری چون مساله زندگی واست حل شده است و فقط به رسیدن به هدفت فکر میکنی. دیگه ترس و دلهره نداری. و این نقطه خیلی خوبی هست و ای کاش من هم یکی از اون آدم های خیلی خوش شانس توی زندگیم باشم که به اون نقطه میرسه.
هر چند معتقدم آخرین قطعه یک پازل یک زندگی عالی، مرگ هست و فقط اون قطعه میتونه این تصویر رو کامل کنه و زرنگ ها اونایی هستند که بتونند تصویر رو با خوندن قوانین زندگی حدس بزنند و با یک لبخند تا آخرین قطعه محکم و مطمئن جلو برند.
اگر خدا باشی و یک نظر خیلی بلند به زندگی داشتی اتفاقات رو چطوری میدیدی، چطور بد اخلاق بودن پدرت رو تفسیر میکردی، چطور همکاران، شکست ها و پیروزی هات رو تفسیر میکردی ؟! هر بار که میپرسم آها اینو میخواستی بهم بفهمونی درسته ؟ یک صدایی میگه آره اما یکم بیا بالاتر و نظر کن. چیزی رو که دیدی فراموش کن و بیا بالاتر.
همیشه یه چیز مهمتری هست که خدا بخواد به آدم حالی کنه، همیشه.
تا زنده ای مرحله بعدی وجود داره که تو ازش خبر نداری و واسش آماده نیستی.
چی میخوای بهم بگی خدا، چی ...؟ اون اصل مطلبه چیه؟ گناه نکنم؟ همین ؟ بیام بالاتر ؟ چیو باید بفهمم، چی میخوای بهم بفهمونی که گرفتار این گناه ها شدم، اون چه چیزی درونم هست که تو می خوای با گناه که نشون از وجود ضعف در وجودم هست بهشون پی ببرم ؟

۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۱۳ ۰ نظر