❞ قلب نا آرامی می‎کند تا اینکه به ایمان گره خورَد ❝

۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

پنجشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۵، ۰۹:۰۱ ب.ظ
ترس های شناخته شده

ترس های شناخته شده

اگر از هر کدوم از شما بپرسم که مهمترین صحنه ترسناک دوران مدرسه تون رو تعریف کنید اکثرا با قهقهه شروع به تعریف یک داستانی خواهید کرد.
داستان ترس تا سر حد مرگ و گریه کردنتون رو الان با خنده و پوزخند به راحتی با دیگران در میون می ذارید ! اما چرا اینطور میشه؟!
چرا چیزی که یک زمانی بزرگترین ترس شما بود الان فقط پوزخندی رو روی لبهاتون می نشونه.
فکر میکنم یک دلیلش اینه که اون ترس الان بعد از سالها کاملا واسه شما شناخته شده هست و انگار مهمترین سلاح ترس که ناشناخته بودنش هست واستون رو شده .
مواجهه شدن با ترس و شناختنش انگار باعث میشه انسان دیگه از اون ترس، نترسه ! چون هر چقدر هم که بد و ترسناک باشه...دیگه من می شناسمش ، و آدم ها با چیزهایی که می شناسند و واسشون آشناست انس میگیرند.
مثل این میمونه که یکی از دوستات یک ماسک وحشتناک رو روی صورتش بزنه و سعی کنه توی تاریکی شما رو بترسونه، شما ممکنه وقتی که صدایی از تاریکی میاد هراسناک بشید و به اتاقتون (کنج راحتی خودتون) فرار کنید و در رو ببندید و خودتون رو با افکار پیرامون اون ترس، بیشتر بترسونید و زجر بیشتری ببرید! یا اینکه به سمتش برید و بخواید باهاش  روبرو بشید و رنج کوتاهی رو به جان بخرید...اما وقتی که اون ترس مهمترین سلاحش که همون ناشناخته بودن هست رو از دست میده و لامپ ها روشن میشن و دوستتون ماسکش رو برمیداره، انگار همه اون افکار ترسناک تبدیل به یک جک خنده دار میشند و فکر ترسیدن از چنین چیزی فقط یک پوزخند رو به لبهاتون میاره !
این حدیث از حضرت علی رو خیلی دوست دارم.
 

إذا هِبتَ أمراً فَقَع فیهِ فإنَّ شِدَّةَ تَوَقّیهِ أعظَمُ مِمّا تَخافُ مِنهُ.
هرگاه از کاری ترسیدی خود را در آن بینداز زیرا ترس از آن کار بزرگتر از خود آن کار است.


به این فکر میکنم که ترس هامو بشناسم! شاید در یک سلسله مطالبی بهشون پرداختم.
همینطور فکر میکنم یکی دیگه از علت هاش اینه که یکی از چیز های که در رابطه با شناخت ترس بعد از مواجه شدن باهاش می فهمیم اینه که کلا اون ترس یک چیز شناخته شده در عالم هستی هست و گاهی دانشمندان، عرفا، پیامبران یا مردم واسش اسم هم گذاشتند !
و این به درک موضوع و پوزخند زدن به خودمون و به ترس خیلی کمک میکنه.

۱۹ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۰۱ ۰ نظر
پنجشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۵، ۰۶:۵۸ ب.ظ
دنیا؛ این قفس زیبا

دنیا؛ این قفس زیبا

دنیا؛ این قفس زیبا که گاهی وقتی به موزیک مورد علاقه ات گوش میکنی، یا به یک تابلوی نقاشی زیبا خیره میشی، چیزهایی که تورو از کالبد خودت بیرون میکشند و روح تو به بیرون از این قفس پرواز میدن، اونوقته که دردی عمیق و اندوهی پایان ناپذیر قلبتو فشار میده و به یادت میاره که تو متعلق به اینجا نیستی!
گاهی فکر میکنم روزمرگی و حواس پنج گانه به خوبی طراحی شده اند تا این درد عمیق رو گاهی برای انسان تسکین بدن و بهش قدرت ادامه مسیر و زندگی کردن در همین قفس تنگ و کوچیک بدهند.
چه بسا اگر انسان از این زر و زیور گول زننده و روزمرگی فراموشی آور خلاص میشد هر لحظه دست به خودکشی و پایان اینجا بودن خودش میداد، اینجایی که هر نغمه و نسیمی انگار به اون میگن که تو متعلق به اینجا نیستی .

۱۲ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۵۸ ۰ نظر