ذِهنک ツ

❞ قلب نا آرامی می‎کند تا اینکه به ایمان گره خورَد ❝

۱۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

دیروزِ اولین روز کاری؛ سکوت قبل از نبرد

امروز قراره مدارکم رو برای استخدام به شرکتی که هفته پیش باهاشون مصاحبه داشتم، تحویل بدم. حس سکوت قبل از جنگ رو دارم. حدود 1 ماه میشه که تقریبا بیکار بودم و از فردا که میشه اولین روز کاریم باید کاملا خودم رو در کار غرق کنم، در حالی که نمی دونم تا چه اندازه براش آماده هستم و چقدر می تونم از عهده اش بر بیام.

تا اینجای کار که به نظر شرکت خوبی میاد، شرکت قبلی که با اینکه آشنا بودند اما در حالی که ازش پول طلبکار بودم و هنوز توی ورشکستگی بودند، سفته شخصی از من گرفتند و نسخه دوم قراردادم رو هم پیش خودشون نگه داشتند که نکنه یه وقت ازشون شکایت کنم و دعوی حق کنم؛ اما اینها به نسبت تاحالا خوب پیش رفتند.

نه سفته شخصی گرفتند و طرف خیالم رو راحت کرد که حتما توی قرارداد هم مشخصات سفته ذکر می شود و هم اینکه نسخه دوم رو به خودم هم تحویل می دهند، که یکجورایی امیدوار شدم بهشون، به اینکه اینا واقعا می خواهند کار کنند و دنبال اذیت کردن و این مسخره بازیها نیستند.

به ظاهر هم اونقدر مایه دار هستند که از عهده پرداخت حقوق ماهیانه بر بیایند. فکر می کنم پیشرفت خوبی در این شرکت رو تجربه کنم.

تا ببینیم خدا چی میخواد.

 

ادامه مطلب...
۳۰ فروردين ۹۳ ، ۱۳:۰۳ ۰ نظر

یه زمانی چه شاد بودیم!

یه زمانی فقط کافی بود یکی یه بسته چیپس یا پفک بهمون بدن، تمام وحودمون رو خوشحالی محض فرا می گرفت، انگار که دیگه هیچ غمی توی عالم نداریم!

اما الان، هر اتفاق به ظاهر خوشحال کننده ای که بیافته، دیگه نمی تونه منو گول بزنه و الکی خوشحالم کنه.

اگر ماشین بخرم، تک تک روزهایی که واسش رنج کشیدم رو به خاطر میارم، و به یاد خواهم داشت که چقدر در آینده برای همین ماشین رنج خواهم کشید. پس دیگه خوشحال نمیشم. چون میدونم اینا همش الکی هست، هیچ خوشحالی محض نیست، همش با درد و رنج و الم همراه هست.

می دونم همین خوشحالی یه جا توی جونم در میاد.

کاش یکم مثل قدیما خوشحال میشدم!

 

ادامه مطلب...
۲۷ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۳۲ ۰ نظر

در جستجوی مسیر

دیروز برای مصاحبه به یک شرکت نسبتا معتبر رفتم، به ظاهر و روی حساب حرفهای مدیر اونجا که خیلی فضای خوبی رو ترسیم می کرد، حقوق خوب، پیشرفت شغلی، آینده کاری، همکاران پرانرژِی و محیط کار شاداب.

ولی نمی دونم چکار کنم، این حرفها برام آشناست. یادمه روز اولی هم که در شرکت قبلی مشغول بودم چنین فضایی برام ترسیم شد و اولش خیلی حال می کردم که دارم اینجا کار می کنم و فکر می کردم همه چی داره ایده آل پیش میره،ولی همش سراب از آب در اومد... الان دیگه نمی تونم به این حرفها اعتماد کنم.

یعنی میشه اینبار دیگه راحت کاری که دوست دارم رو انجام بدم و پول در بیارم!؟ دیگه دغدغه حقوق و اعصاب خوردی های توی شرکت رو نداشته باشم!؟ راحت به آینده شغلیم و مسیر حرفه ای زندگیم فکر کنم و بتونم براش برنامه ریزی داشته باشم!؟

نمی دونم چکار کنم، دودلم!

از طرفی میگم به خدا باید توکل کنم و برم جلو و کارها رو پسپرم دست خودش، اما از طرفی می گم نکنه خدا می خواد با مخ بکوبونتم تو دیوار تا ببینه من راضی هستم یا نه!؟

شایدم اصلا تو این باغها نیست که الان چقدر محتاج کمکش هستم؟! اصلا نمی دونم واقعا دارم توکل می کنم یا چون چاره ای ندارم بی گدار به آب می زنم! شایدم فقط ادای توکل رو در میارم!

چاره ای که ندارم، باید برم سر کار، خدایا اگر دوست داری "من لا یحتسب" روزی من کنی، پس بهم صبر بیشتری بده.

خدایا تو که میدونی به مو بندم، می دونی که باهات حساب دارم، نمی خوای ما رو مشتری کنی؟

خدایا؛ کارم رو هر طور صلاح می دونی اصلاح کن!

 

ادامه مطلب...
۲۶ فروردين ۹۳ ، ۱۸:۲۰ ۰ نظر

تجربه کار؛ تخم مرغ و سبد

اول این پست رو مطالعه کنید:

چرا باید به مشاغل دیگر هم گوش چشمی داشته باشید (حتی اگر عاشق شغل کنونی خود هستید) | بیزینس ترند

حدود یک سال نیم هست که به طور رسمی وارد بازار کار شده ام، از صفر شروع کردم و هیچ تجربه و حتی راهنمایی هم در این مسیر نداشتم و به همین علت در این مدت چیزهای زیادی یاد گرفتم که بعضا واسه بعضیهاش هزینه زیادی هم دادم.

کارم با چالش های زیادی همراه هست، برنامه نویسی که باید تحلیل و مدیریت ارتباط با مشتری و نحوه تعامل با تیم و مدیر و تست نرم افزار و طراحی و زمانبندی و یادگیری مداوم و ... بلد باشه.

اما یک تجربه مهم که دوست دارم با همه در میون بزارم و دلم میسوزه از اینکه یکی دیگه هم از همین تیزی، زخم بخوره هست.

"هیچ وقت همه تخم مرغ هاتون رو در یک سبد نگذارید"

روز اولی که وارد شرکت شدم از اونجایی که قبلش هیچ تجربه کاری نداشتم مثل بچه ای که تازه به دنیا میاد و تنها منبع تغذیه خودش رو سینه مادر می دونه، من هم ذهنم رو فقط به کار در همین شرکت محدود کردم.

نتیجه اینکه الان پس از مدتی از ورشکستگی شرکت، دیگه نمی دونم باید چیکار کنم و به کجا سر بزنم!

الان که زمان گذشته، بهتر می تونم درباره اش به قضاوت بشینم و اشتباهات خودم رو ببینم، و فکر می کنم مهمترینشون همین بود. هیچوقت ذهن خودتون رو محدود نکنید، من هم باید همزمان با کار در شرکت به بقیه مسیرهای حرفه ام هم سرک می کشیدم، با شرکت های دیگه برای کار وارد مذاکرات می شدم هر چند که قصد کار نداشته باشم.

از این به بعد هم نمی خوام ذهنم رو محدود به یک مسیر کنم.

این داستان رو هم مطالعه کنید

همچنین این مطلب رو که بیان می کنه که مسیر شغلی از پیش تعریف شده برای هر شخص ممکنه صرفا همون چیزی نباشه که خود شخص خواهان اون هست و یک پیشرفت محسوب نشه!

پس همیشه برا خودتون چند تا سبد اضافه داشته باشید....لازم میشه!

 

 

ادامه مطلب...
۲۴ فروردين ۹۳ ، ۰۱:۰۷ ۱ نظر

من، بریدن، توکل

خدایا !

این حرف ها رو در حالی می زنم که امیدم از همه جا بریده شده، دچار یکجور Burnout شده ام، بیچاره ام.

این روزها خیلی درگیر مفهوم توکل هستم. توکلی که از نشانه های یقین است، یقینی که بالاتر از تقواست، تقوایی که بالاتر از ایمان است و ایمانی که بالاتر از اسلام است.

حرف بسیار است، اما از شرم بغض به زبان نگاه نمی کنند.

"خدایا! دریاب"

همین

ادامه مطلب...
۱۸ فروردين ۹۳ ، ۱۲:۳۷ ۳ نظر