❞ قلب نا آرامی می‎کند تا اینکه به ایمان گره خورَد ❝

چهارشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۰۶ ب.ظ
باید که ابراز کرد

باید که ابراز کرد

باید که ابراز کرد.... باید که ابراز کرد و به زبون آورد.... باید که اداشو در آورد

باید که ابراز کرد

۲۶ مهر ۹۶ ، ۲۱:۰۶ ۳ نظر
چهارشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۴۹ ب.ظ
فشار کاذب دفع

فشار کاذب دفع

جمعه اسباب کشی داشتیم که البته من زیر کار در رفتم، چون برادرم از دانشگاهش تهران اومده بود و چندتایی از رفقاش رو گفته بود که بیان کمک، منم گفتم برم بیرون یه سر که سر از دارالرحمه در آوردم و چندساعتی رو بین قبور و قطعه شهدا گذروندم.

ظهر ناهار رو از بیرون گرفتند و از شانس ما غذاش خوب نبود و معده ما دچار ویروسی شد که شب یک بار خودش رو نشون داد و باعث شد نصفه شب چندبار بریم توی حیات! از بس هی فشار کاذب دفع ایجاد می کرد.

تا اینکه شنبه ظهر هم از همون غذا خوردم و شبش کلا تا صبح توی حیات بودیم! و صبح و چون اصلا نخوابیده بودم و بدحال بود اوضام رفتم دکتر که نتیجه شد چندتا آمپول و سرم و یه سری مخلفات دیگه تا خوب بشیم و اون روز هم مرخصی گرفتم بر خلاف میلم. ریز میگم و رد میشم، در حدی که به دکتر گفتم برام یه پماد هم بنویسه :)

اینبار اما از اون ور بوم افتادیم و اسهال تبدیل شد به یبوست.

اوضاع کار خوبه فعلا، از محیط کار راضیم، دوستانه و صمیمی و اینکه جنس مخالف هم نیست و همچنین دائم مجبور نیستی زمان بدی و تخمین بزنی و بعد بری توی استرس.

قرارداد رو هر طور بود باهاش بستم هرچند خیلی سفت و محکم نیست و آبکی هست اما همینقدر که مواردی که توافق کردیم رو توش نوشته باشه برام کافیه، جاهای قبلی که خیر سرشون قرارداد داشتم حالا مگه چی شد که اینجا بخوام سفت بگیرم ! مهم همون پول سر ماه هست که به نظر نمیاد بد قولی کنن.

مساله کربلا رفتن رو هم یه بار خودش اشاره کرد که شرمنده خیلی توی فورس هستیم و اینا ، منم گفتم حالا تا ببینیم چی میشه. هرچند من فکر نمی کنم که توی فورس باشند اما خب اصلا توی ذاتم نیست که به چیزی بر خلاف میل کسی پا فشاری کنم :( و این خیلی بده، می ترسم اون دنیا بگن خاک تو سرت اگر واقعا می خواستی بیای یکم اصرار می کردی کارت جور میشد! در حالی که همین که حس کنم طرفم اکراه داره به اوکی دادن منم بدم میاد که بخوام با اکراه مدیرم ازش مرخصی بگیرم.


کمی آرومم این روزها...


۲۶ مهر ۹۶ ، ۲۰:۴۹ ۰ نظر
سه شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۱۴ ب.ظ
اسم حسین

اسم حسین

اخیرا خیلی ذهنم درگیر این قضیه هست که واقعا اصل حیات چیه و اون دنیا چه خبره که خداوند اینطرف رو اصلا حیات به حساب نمیاره و بهشتی که تنها چیزی که ازش میدونیم حوری و زرشک پلو با مرغ هست رو هدف نهایی حیات ما میدونه، جایی که قراره تا بی نهایت زندگی کنیم و تا بی نهایت هم ازش لذت ببریم و لحظه ای هم غمگین و ناراحت و افسرده و ملول و تکراری نشه واسمون! خیلی عجیبه!

البته قبلا در امثال چنین پستی کمی به این مشغله پرداختم.

چند وقت پیش حدیثی به گوشم رسید که اون دنیا آخرای قیامت که دیگه حساب و کتاب مومنین رو کردند و الان رسیدند دم در بهشت، در ها باز میشن اما این حوری ها می بینند که اینها دم در وایسادن و نمیان داخل، میان دم در و بفرما میزنن که آقا بیا تو بهشت دیگه! بعد اینها شدید سرگرم صحبت با هم هستند طوری که بهشون محل نمیدن و اینا می پرسند که مومنین دارند درباره چی حرف میزنن که اینقدر حواسشون از ما هم پرت شده و جواب می شنوند که حسین!

مغزم یهو جرقه زد و منفجر شد! یهو انگار یه چیزی فهمیده باشم. خیلی برام عجیبه که بدونم واقعا اونطرف چی مهمه، اسباب زندگی اونطرف چیا هست که اسم حسین دم در بهشت اینقدر حواس مومنین رو از ورود به بهشت پرت میکنه و سرگرم صحبت با هم درباره حسین میشند!

بعد به این فکر کردم که آدم این اسباب رو از اینطرف با خودش می بره اونور، پس این حسین هم همینطوره... و این فکر کردن تا هنوز ادامه داره و فعلا به این رسیدم که بابا توی عالم خیلی خبرا هست! ماها فقط یک microservice در هستی تعریف شدیم که خیلی کوچیکتر از اونه که بتونه بزرگی سیستمی که اون رو طراحی کرده و هدفی که واسش خلق شده رو بفهمه، ما فقط داریم توی container کوچیک و بسته و محدود خودمون یک سری توابعی رو بی خبر از کل سیستم اجرا می کنیم اما ...

بابا توی عالم خیلی خبرا هست!.... خیلی ...

۱۸ مهر ۹۶ ، ۲۱:۱۴ ۲ نظر
سه شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۳۷ ب.ظ
پسر سه چشم

پسر سه چشم

دیشب خوابی دیدم که در اون یک حس دوست داشتن بسیار شدید و غیر قابل وصفی رو به شکل یک لذت عمیق تجربه کردم به نحوی که همین الان هم اندکی از شیرینی خاطره اش که در حافظه ام مونده به دلم چکه می کنه و فضای دلم رو با بوی خوش همون حس دوست داشتن عمیق عطرآگین میکنه.
داستان خواب به طور کلی پریشان بود و هدف خاصی رو به شکل خطی دنبال نمیکرد.
اما قسمتیش که چنین حسی رو تجربه کردم...
توی اتاق دراز کشیده بودم و خیلی از اقوام خونه ما بودند، مادرم اومد توی اتاق و یک پسر بچه که قنداق بود رو از دختر خاله ام که یکم اونطرف تر از من نشسته بود گرفت و آوردش پیش من و‌گفت که این پسر دختر خاله ات ( یکی دیگه از دختر خاله هام ) هست و گفتم بدش بغل من.
تا نگاهش کردم اصلا یه حس خیلی خوبی بهش پیدا کردم، پسر خیلی چهره زیبایی داشت و چشم های درشت و قشنگی هم داشت و منم برای اینکه باهاش بازی کنم یکم جلو چشماش رو هی با گوشه لباسش می پوشوندم و بعد بر می داشتم و قایم موشک بازی میکردم باصطلاح. و جالب اینکه اونم خیلی قشنگ می خندید و عجیب اینکه یهو که لباس رو میزدم کنار یه لحظه میدیدم بچه سه تا چشم داره به جای دوتا، و گویا من اینطور برداشت کردم که این یک بچه خاص هست و توانایی ها و قدرت های خاصی داره.
گویا در این اثنا دچار یه جور حرکت زمان به جلو شدیم و اون پسرک حدودا ۳ یا ۴ ساله شده بود و من انگار برادر بزرگترش شده بودم و خیلی عجیب دوستش داشتم، بغلش میکردم و به سینه ام می چسبوندم طوری که از شدت علاقه ای که بهش داشتم اشک میریختم در این حالت و بعد بهش میگفتم که خیلی دوستت دارما و بعد ولش میکردم بره بازی کنه.
اونم خیلی خاص بود و مثلا سریعتر از بقیه بزرگ می شد و زودتر از بقیه حرف زدن یاد میگرفت و احساسات و رفتار های خیلی بالغ تر از سن خودش نشون میداد.
ولی خب همونطور که گفتم خواب آشفته ای بود و سر رشته داستان از یه جایی به بعد دیگه نفهمیدم چی شد و دقیقا خواب کجا بود که تموم شد!

۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۷:۳۷ ۱ نظر

تولد تکی

دو روز پیش تولدم بود، و کلا دو نفر فهمیدن و بهم تبریک گفتن.
یکیش رو با پیگیری کامنتای وبلاگم شاید فهمیدید، یکی دیگه هم یه غریبه بود! :))
این الان خوبه یا بده؟ خخخ
وی زیاد اهل این سوسول بازیا نبوده و خانواده خود را نیز همواره به این مهم امر می نمود.
۱۷ مهر ۹۶ ، ۲۲:۱۹ ۲ نظر

چند میگیری ادا در بیاری

_ تا حالا شده سینه بزنی و به دلت التماس کنی که نرم شو لعنتی! تکونی بخور آخه.

_ وقتی که بدونی که قراره بابت خوب بودنت بهت چه پاداشی میدن دیگه سخت میشه خوب بودن، همش حس می کنی داری ادا در میاری! انگار وقتی که وسط سینه زنی یهو پلاستیک های نذری زرشک پلو با بوی دلنشین از کنارت رد کنند، سخته که با همون حضور قلب ادامه بدی وقتی می دونی تهش قراره بهت نذری بدن! اون آدم خوبایی که بد میشن هیچوقت از اول هم ایمان نداشتند که واسه خوبی هاشون چه پاداشی دریافت می کنند وگرنه حس نمی کردند چیزی رو از دست دادند که بخوان بد بشن.

_ محرم امسال گند زدم.
۰۸ مهر ۹۶ ، ۲۲:۴۹ ۲ نظر

اولین کامیت

سومین روز کاریم رو توی شرکت جدید پشت سر گذاشتم و به قول معروف که میگه so far so good تا اینجا مشکل خاصی نبوده.

دو مورد رو خیلی دل می زنم اینجا، یکی اینکه بیمه نمی کنه و پولش رو میده که خودمون پرداخت کنیم و دوم اینکه هیچکدوم از بچه های دیگه قرارداد کاری ندارند و اینم اصرار داشت که نیازی به قرارداد نیست که البته منم قبول نکردم اما با اینکه چند روزه دارم میرم سر کار هنوز قرارداد رو آماده نکرده ولی خب گفت که پشت گوش ننداخته و حتما انجامش میده که دیگه منم چیزی بهش نگفتم.

همیشه قرار گرفتن در یک تیم جدید و شرکت جدید پرچالش هست و حسابی آدم رو از کنج امن خودش بیرون میاره، جایی که باید با چند نفر غریبه شروع کنی به تعامل و در عین حال بتونی از خودت چهره موجه و صمیمی و حرفه ای ارائه کنی تا اونا هم تو رو بپذیرند. اینکار وقتی سخت میشه که بیشتر بچه های اونجا قدیمی باشند و از قبل روابط صمیمیشون شکل گرفته باشه و یه جورایی با هم Sync شده باشند و تو آدم جدیده تیم باشی.

اینجاست که یه اشتباه کوچیک میتونه واسط گرون تموم بشه و حسابی اعتبارت به خطر بیافته و این به نظرم یکی از سخت ترین چالش هایی هست که هر کسی می تونه توی زندگی تجربه اش کنه.

فعلا کار زیادی دستم نیست و بیشتر دنبال نخود سیاه بودم چون قرار بوده روی یک سیستم حسابداری کار کنم که هنوز تحلیلش آماده نیست و در نتیجه مشغول بخش پرداخت اش شدم که اونم خیلی واسم گنگ هست و منم نمی دونم اصلا باید چیکار کرد واسه تحلیلش! بقیه هم با اینکه اگر بخوام کمک می کنند اما خب حسابی سرشون شلوغه.

کدهای اولیه پروژه رو نوشتم و اولین کامیت رو هم توی Gitlab انجام دادم. از اینکه ماهی کوچیکه یک آکواریوم بزرگتر باشم راضی ترم تا ماهی بزرگه یک تنگ کوچیک! قبل از اینجا یه شرکت دیگه هم به توافق رسیدم که بیشتر از اینجا حقوق میداد اما فقط من بودم و یکی دیگه از دوستام و در واقع خودمون آقا بالاسر خودمون و همه کاره می شدیم و باید روی یک پروژه که کارفرماش انگلیس بود کار می کردیم اما خب بعدش دیگه مشخص نبود چی میشه و درباره پرداخت هم خیلی دودل بودم که بتونه سر وقت باشه چون ازش بدقولی شنیده بودند دوستان دیگه.

اینجا البته درآمد اصلیشون از روی فروش نرم افزار نیست و این یک مزیته به نظرم، چون فروش نرم افزار واسه یک شرکت نرم افزاری هیچ ارزش افزوده ای ایجاد نمی کنه مگر اینکه بتونند از قرارداد پشتیبانیشون یه درآمدی کسب کنند. اینا کار اصلیشون فروش بلیط هواپیما هست و از روی اونا پول در میارند و چیزی هم که ما روش کار می کنیم نرم افزاری های مربوط به فروش و این چیزاشون هست، که فکر می کنم تا حدودی ثبات مالی خوبی داشته باشند.


- همچنان می سوزم که چرا مشهد رفتنمون جور نشد و از اینور هم کربلا رفتنمون! شدیم از اونجا مونده، از اینجا رونده ! از این بدتر هم داریم؟ امیدم ناامید شد.



۰۸ مهر ۹۶ ، ۱۱:۴۵ ۱ نظر

ملعون

با مدیر شرکت جدید برای اربعین صحبت کردیم و گفت که خیلی توی فشاریم و برامون مقدور نیست که بتونیم اجازه بدیم این مدت رو برید !

اون از مشهد، اینم از اربعین... کلا امسال رزق ما نیست انگار هیچی. همه چیز واسه آدم خوباس.

ماها فقط باید مثل خر کار کنیم و فکر یک قرون دوزار آیندمون باشیم. چاره ای نیست، نمی تونم صرفا واسه اربعین بزنم زیر همه چیز باز بیکار بشینم توی خونه.

همه انگیزم رو از دست دادم، امیدم نابود شد.

۰۲ مهر ۹۶ ، ۲۱:۱۹ ۲ نظر

ضدحال

تصمیم داشتم که قبل از اینکه جایی مشغول به کار بشم یه سر برم مشهد. با پسرخالم صحبت کردم و اوکی داد که یکشنبه بریم.

برای حدود 1 ساعت همه چیز اوکی به نظر می رسید و انگار افتاده بود روی غلطک کارم. تا اینکه پسرخاله یهو پیام داد که پول ندارم بیام!

خورد توی حالمون اساسی.


۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۰۹ ۴ نظر

انتخاب پرواز

شش ماه اول سایت یا هیچ شرکتی استخدام نمی کنه یا اگر هست بدرد نخوره، حالا نمی دونم یهو توی این یه هفته آخر باید 4 جا باهام تماس بگیرند و بمونی بین انتخابشون!

مورد اول رو که چون سابقه بدی ازش شنیده بودم از دوستام که اونجا بودن فعلا پیچوندم. دومی هم با اینکه وسوسه کننده هست و در واقع می خواستم برم همونجا و حقوق رو هم بالاتر از بقیه جاها گفتم اما چون قراره بیایم روی یک پروژه ای که سر و تهش مشخص نیست و خیلی بزرگه و قراره برای انگلیس پیاده سازی بشه از طریق یک رابط ایرانی که میشه دایی مدیر اون شرکته اما چون یکم بدقولی توی کارنامه اش داشت و از لحاظ تیم سازی هم ضعیف بود دل چرک شدم.

چون الان من هستم و یکی دیگه از دوستام و نهایت یه نفر دیگه و باید همه چی رو خودمون انجام بدیم و این یک خورده ای سخت به نظر میرسه و منم تجربه ورود به یک پروژه بزرگ این شکلی که بخوام تصمیم گیری های بزرگی توش انجام بدم و مستقلا ندارم.

مورد سوم که اتفاقی رزومه دادم و حتی قصد نداشتم برم مصاحبه و همینطوری محض تنوع رفتم به محل مصاحبه و خب دیدم تیم جوانی هستند و جای خوبی هم مستقر بودن و نفرات تیم هم حدودا 6 نفری میشد و خب این برای من یک امتیاز هست که کنار افراد دیگه ای کار کنم و بتونم به نوعی شبکه سازی خودم رو توی کارم هم داشته باشم و این نوید پیشرفت می داد در کنار اینکه مدیرش خیلی اصرار داشت که اینجا بحث های مالی نخواهی داشت و این چیزا. هرچند چون شرکت ثبت شده نبودند و زیرخاکی کار میکردند و بیمه هم نمی کرد طبیعتا یکم دل چرک شدم (البته پولش رو میداد که خودمون بیمه کنیم)، مخصوصا وقتی که گفتم برام پیش نویس قرار داد رو بفرسته و گفت که بقیه بچه ها هیچکدوم قراداد ندارند و به ضرر جفتمون هست و این حرفا که من زیر بار نرفتم.

هرچند می دونم که داشتن همون قرارداد هم واسه کسی که نمیخواد پولت رو بده همچین کمکی نیست اما خب حداقل خوبه که یه سری توافقات رو کتبی بنویسیم. البته محل کارش دوره اما مسیرش خوب و سر راست هست و منم بدم نمیاد از اینکه مدت بیشتری از روز رو در راه برگشت باشم تا کمتر توی محیط خونه باشم.

خیلی استرس داشتم این چند روز که چیکار کنم و خدا کنه خراب نشه همه چیز و انتخابم درست باشه. شرکت تهران هم چون خبری نداند دیگه مطمئنا بیخیال شدن به هر دلیل.

که البته بهتر چون برام داشتن این حقوق توی شهر خودم بهتر از مقدار بیشتری توی شهر تهران هست. می تونم بیشتر پس انداز کنم اما استقلالی که اونجا می تونستم داشته باشم رو دیگه ندارم.

حالا گفتم که اگر بشه تاریخ شروع کار رو از ده مهر بزنند تا بتونم باز اگر خدا بخواد یه سفر برم مشهد توی این محرمی.

تا ببینیم چی میشه

۳۰ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۱۶ ۱ نظر