❞ قلب نا آرامی می‎کند تا اینکه به ایمان گره خورَد ❝

متین

امروز داشتم با یکی از همکارام (از من بزرگتر و متاهل هست و چند ساله اینجاست) درباره تست یک بخشی از نرم افزارمون چت می کردیم، یهو وسط صحبت گفت میدونی یه چیزی هست دوست داشتم بهت بگم؛ تعجب کردم، فکر کردم داره درباره موضوع فنی حرف میزنه که بعد گفت خیلی از رفتار کاری ات خوشم میاد، از اینکه باهات همکارم خوشحالم!

جا خوردم، گفتم شما لطف داری و یکم تعارف و بعد گفت رفتارت سنگین و متین هست.

و البته اضافه کرد که هرچند اختلاف عقایدی داریم اما همینقدر که به یه قبله نماز میخونیم و یه قرآن و امام زمان داریم کافیه، بقیه اش به مرور زمان درست میشه.

منظورش از اختلاف عقاید بحث های سیاسی و عمدتا بحث ولایت فقیه و رهبری بود، می دونم.

اما کلمه متین رو یادمه رئیس شرکت دومی که بودم رو هم پشت سرم به یه نفر از دوستام گفته بود. دوستم قصابی داره و اینم رفته بوده ازش خرید کنه و وقتی آشنایی داده بود گفته بود که آره محمد خیلی پسر متینی هست!

شرکت قبلی یه همکار دیزاینر داشتیم که البته اونم از من بزرگتر بود و متاهل، یه مدت بعد از اینکه تازه اومده بودم اونجا وقتی می خواستیم توی اتاق درباره یه پروژه صحبت کنیم یهو اول بحث گفت میدونی بعضی اوقات یه چیزی توی آدما هست که توی برخورد اول یه حس خوب اطمینان و اعتماد بهت میدن، خواستم بگم من همچین حس خوبی رو نسبت به شما دارم و این خیلی خوبه.

خیلی وقت پیش ها هم اون اوایل که میرفتم پایگاه بسیج یادمه فرمانده پایگاه که یه آدم بسیار خوبی هست (من توی بکار بردن این کلمه خیلی محتاطم) داشت برای بچه ها صحبت می کرد که منم توی اون جمع بودم، اما بچه ها همش مسخره بازی در میاوردن و ایشون تحمل میکرد.

وسطای جلسه گفت شما اسمت چیه، منم در حالی که با قیافه ای پوکر فیس بقیه دوستان لوس و سبک رو نگاه میکردم گفتم فلانی هستم و اون هم گفت ایول خوشم اومد ازت، خیلی رفتارت سنگین هست.

البته اینکه نویسنده تا چه اندازه نسبت به این تعریف هایی که ازش شد خرکیف شد موضوع بحث نمی باشد و به کسی هم مربوط نیست، اما اینکه از آدمای مختلف ، در زمان های مختلف یه خصوصیت رو به عنوان صفت بارز خودت بشونی جالبه.

البته اینجانب دیگه به این موضوع نپرداختم که این نقطه قوت، همزمان دربردارنده یه نقطه ضعف هم هست که نویسنده رو خیلی اذیت می کنه و گاهی شکایتش رو به خدا میبره. ولی خب موضوع بحث نبود!

اخیرا دارم کتابی می خونم که خیلی در افزایش مهارت های شنیدن روم تاثیر گذار هست و به نظرم به جای اینکه ایننقدر بخوام روی نقطه ضعف هام تمرکز کنم بهتره نقاط قوتم رو تقویت کنم و از کنار نقاط ضعفم به آرومی رد بشم و دورشون بزنم.

حقیقت اینکه ما قرار نیست در پایان این زندگی در حالی که به کمال رسیده ایم بمیریم، ما فقط باید تا اون موقع سالم بمونیم، حالا به هر شکل.

نویسنده فعلا حوصله نوشتن داستان ازدواج برادرش که این روزها در جریان هست رو نداره. چون باید برای خودم وقت بزارم و یه سری سوال کالیبره برای این هفته آماده کنم! فقط امیدوارم از این مذهبی الکی های منفعل و ظاهری نباشن :/ هر چند معمولا دختر خانوم های مذهبی در این سن بسیار خام و فانتزی فکر می کنند ، اما بهرحال، امیدواریم به خدا.


۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۲۰ ۰ نظر

هفته آینده

دو روز پیش مادرم رفت و دید و پسندید، به همراه دوتا از دوستانش.
اینبار گویا مورد معقولانه بوده، هم ظاهری هم باطنی.
قراره توی هفته آینده تماس بگیره تا یه روزی تو هفته بریم و با ملکه آینده خانه مان صحبت های اولیه رو انجام بدیم.
باید وقت بزارم اول یکم به خودم و اینکه از زندگی چی می خوام فکر کنم، بعدش بشینم یه سری سوالات کالیبره پیدا کنم که بشه توی نیم ساعت پرسید و به نتیجه bool آخر جلسه برسم.
اینبار دلم خیلی روشنه، هر چند همش سعی می کنم که خودم رو اونقدر درگیر نکنم که نتونم چشمم رو به روی بدی ها و ضعف ها و کمبود ها ببندم، و اینکه ای کاش بتونم بر کمروییم غلبه کنم.
شاید بتونم بگم یکی از گنده ترین عیب های شخصیتیم همینه، میگن همین کمرویی باعث عدم پیشرفت میشه.
قبلا زیاد بهش فکر نکرده بودم، فکر می کردم بزرگترین عیبم کمال گرایی باشه اما به نظرم کمرویی مهمتره. هرچند کمال گراییم از وقتی که تونستم بشناسمش بهتر شده، مخصوصا توی کار بهتر می تونم مدیریت کنم و کار رو پیش ببرم.
رابطم با امام زمان یک هفته ای هست که خیلی بهتر شده، امیدوارم همینطور بمونه. ما میگیم شده، انشالله اونام بگن شده!
۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۴۰ ۵ نظر

مودت

می خوام یک مدتی روی مودت تمرکز کنم، یعنی با اینکه دوست ندارم اما وانمود کنم که دوست دارم، فیلم بازی کنم و اداشو در بیارم.
باشد تا کم کم قلبم هم به سمتش متمایل شود.
ان شالله
۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۹ ۴ نظر

تصور پاداش

باید سعی کنم بیشتر به پاداش فکر کنم. هر بار سعی کنم پاداشی که با تصور کردنش بهم حس خوبی میده رو با چیزی که درپیش رو دارم جایگزین کنم و به همون حس خوب برسم اما از یه نوع دیگه.

فقط باید به پاداش فکر کرد.

۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۱۱ ۳ نظر

معرفی نکنید

آقاجان وقتی بهتون میگن مورد مناسب معرفی کنید قرار نیست هر کسی که میشناسید رو همینطوری معرفی کنید!

مورد دادن حضرت مادر رفته میگه از در داخل نمیومد ! چه وضعشه خب، حداقل یکم خودتون از ابتداییات دو طرف بپرسید بعد به هم معرفی کنید!


۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۰۹ ۲ نظر

بازبینی کد

توی برنامه نویسی مفهومی داریم به نام Refactoring.

که شامل‌پروسه ای هست که برنامه نویس کدهای که قبلا نوشته شده و بعضا کار هم می کنه مورد بازنگری و بهینه سازی و‌مرتب سازی می کنه.

گاهی اوقات یک کد خیلی خوب نوشته شده در زمان خودش، اما شما هیچوقت نمی تونید حدس بزنید که اگر همین کد رو یک ماه دیگه بازنگری کنید ممکنه به چه راه حل های خلاقانه تر یا متوجه چه باگ های مخفی بشید که آینده برنامه رو تهدید می کنند.

گاهی اوقات لازمه که رابطمون رو افرادی که اطرافمون هستند و یا کسی که دوستش داریم و ظاهرا این رابطه هم داره کار می کنه رو Refactor کنیم. 

۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۳۵ ۵ نظر

مقدار پیش فرض

گاهی اوقات که میخوام خوندن کتابی رو شروع کنم این سوال ذهنم رو مشغول می کنه که حالا اگر اینو خوندم چه استفاده ای ازش می تونم توی زندگی واقعیم داشته باشم.

این سوال در صورتی که اصل حیات رو بر زندگی این دنیا قرار بدیم فقط یه جواب داره اونم اینکه خب ارزشش رو نداره. واقعا خیلی از چیزهایی که می دونیم یا هستیم توی این دنیا یا کاربرد ندارند یا با توجه به مختصات زمانی و مکانی و محیطی امکان استفاده ندارند، پس من چرا خودم روی برای داشتنش خسته کنم ؟!

ولی اگر حیات اصلی رو بهشت ابدی فرض کنیم، اونوقت میشه جواب درست و قانع کننده ای به این سوال داد. 

ما برای این دنیا خودمون رو آماده نمی کنیم، برای دنیایی آماده میشیم که در اون به هر میزان که رشد کرده باشی می تونی بهره ببری. این رشد ممکنه گاهی از خوندن یک رمان ناشی بشه که عملا شاید هیچ کاربردی در این حیات نداشته باشه اما باعث بشه بتونی احساس جدیدی رو تجربه کنی یا یک ذهنیت متفاوت رو بتونی تجسم کنی. 

۳۰ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۲۰ ۴ نظر

مناعت طبع یا چی ؟

خدایا چرا اینقدر زود یاس و ناامیدی منو میگیره، چرا زود بیخیال میشم... دهنم سرویس شد، تا بهم میگن بهت نمیدیم رومو میکنم اونور و میرم یه گوشه کز می کنم. 

چرا من نمی جنگم خدا، اسمش چیه این؟ مناعت طبع یا چی ؟ آخه آدم که با یه نه پا پس نباید بکشه، اعصابم از خودم‌ خورده...

یه بار ولی خوب نشونم دادید، گفتم دیگه امسال دیگه نمیرسم اربعین اما امسالم رسیدم ، اما من چقدر زود نا امید شدم، بعدشم چقدر خاک به سرم شد.

الان چی اما ؟ باز دارم پا جای قبل میزارم، زود نا امید میشم. میگم خدا نمیده، پس منم نخوام، فایده نداره خواستن من، بهرحال که نمیدن. سخته واسشون!

۲۶ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۰۳ ۱ نظر

اینطوری طور

شاید گاهی اوقات بهتر باشه تصمیم هایی که گرفتنشون برای خودتون سخته رو به عهده دیگران بزارید... اینطوری میشه پیش رفت.

۲۳ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۳۶ ۴ نظر

سهراب

من میگم چقدر این سکوت و تنهایی شعر های سهراب سپهری رو دوست دارم، نگو روز و ماه تولدمون یکی بوده !

مشتاقش شدم.

۲۰ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۲۸ ۲ نظر